سیستم خوناشامی من
قسمت: 436
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 436: رهبر خوناشام
درست مثل نگهبان اول، پیتر توانست همان عمل را روی نفر دوم هم انجام دهد. قدم به قدم همان کارهای قبلی را انجام داد. وقتی که در حال انجام این کار بود، به نظر اطلاعات به آرامی وارد ذهنش میشدند، انگار که قبلا همه آن کارها را انجام داده. ولی میدانست که غیرممکنه. اینطور تصور کرد که این کار مانند آپدیت کردن اطلاعات یه سرور کامپیوتر هست. با اینکار توانست دو وایت ضعیفتر به وجود بیاورد.
همینطور که اطلاعات در ذهنش پردازش میشد، به آن دو نفر که حالا کنار او راه میرفتند نگاه کرد. با توجه به اطلاعات، متوجه یک سری چیزها شد. یک وایت ضعیفتر. پیتر توانسته بود مردهها را زنده کند و نسخه ضعیفتر از خودش درست کند.
حالا آنها آندد بودند و نمیتوانستند مهارتهایی که قبل از مرگ داشتند را اجرا کنند. و در لحاظ قدرت و سرعت، نصف سازندهـشون که پیتر میشد، قدرت داشتند. اگرچه مانند پیتر استقامت یا بازیابی فوقالعاده قدرتمندی نداشتند و اگه به حدی از آسیب میرسیدند حتی اگر از گوشت انسان تغذیه میکردند بازهم بازیابی نمیشدند.
از لحاظ هوش هم، هرچی که از گذشته میدانستهاند دیگر در ذهنشان وجود ندارد. میتوانستند دستورات سادهای که پیتر میدهد را دنبال کند. وقتی پیتر از آنها پرسید که آیا راهی به بیرون هست، هیچ جوابی ندادند، ولی وقتی که پرسید دنبالش کنند، همین کار را کردند.
تنها کاری که پیتر میتوانست انجام دهد این بود که شانسی وارد تونلهای مختلف شود تا شاید شانسی از طریق یکی از آنها فرار کند. تنها اخبار خوبی که وجود داشت این بود که به این زودیها جنازه نگهبانها پیدا نمیشود و برای فرار وقت بیشتری داشت.
هر سه آنها به دویدن ادامه دادند تا اینکه به یک در گرد بزرگ رسیدند که تمام ورودی تونل را مسدود کرده بود. هیچ شکافی وجود نداشت که بگذارد از آنجا رد شوند.
پیتر جلوی در از حرکت ایستاد و سعی کرد با تمام قدرت در را هل دهد، اما در حتی یک میلی متر هم تکان نخورد.
پیتر با خودش فکر کرد: «این گلاثریومه؟» اگه حدسش درست بوده باشد، مشت زدن هم کاری از پیش نمیبرد و نمیخواست هم که با مشتش تونل فرو بریزد.
همان موقع بود که یک ترکیب عجیب دایرهای شکل دید. روی خود در هم یک دایره بزرگ که درونش دایرههای کوچکتر بودند وجود داشت. زمانی که سعی کرد یکی از آنها را تکان دهد، صدا داد و پیتر متوجه شد که هر کدام از دایرهها به طور تکی حرکت میکنند، ولی فقط پیچاندن آنها به دور خود کاری نمیکرد و اینطوری فقط داشت زمانش را هدر میداد.
پیتر با خود فکر کرد: -قفله؟- و بعد به سمت دونفر عقبی برگشت. اگر آنها او را به آنجا آورده بودند، باید راه بیرون رفتن ...
کتابهای تصادفی

