فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 458

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

همان زمانی که ادوارد دستور را دریافت کرد، متوجه شد که جز اطاعت راه دیگری ندارد.

اینکه پیام مستقیما و به صورت فراخوان ارسال شده بود، به این معنا بود که او هیچ گزینه‌ی دیگری نداشت.

اگر از دستور سرپیچی می‌کرد، پیامدهای جدی‌ای گریبان‌گیرش می‌شد.

قبل از رفتن، تصمیم گرفت که پیتر را در مورد مأموریتش آگاه کند، اما دلیل دقیق رفتنش را به او نگفت، فقط خواست که بقیه منتظر بازگشتش باشند.

پیتر پرسید:

«اگه قبل از اعدام برنگردی چی؟»

ادوارد کمی درنگ کرد تا بهترین پاسخ را بدهد، زیرا احتمال زیادی وجود داشت که چنین اتفاقی رخ دهد.

ادوارد آنقدر ساده نبود که باور کند آن‌ها جاسوسی ندارند و در برابر روشنایی برج کور شده‌اند.

اگر بهانه‌ی خوبی ارائه نمی‌کرد، ممکن بود در قلعه‌ی پادشاه نگه داشته شود.

«اگه بخوام راستشو بگم، می‌گم تسلیم بشید. به نظر من، این ماموریت تقریباً خودکشیه، بنابراین بدون من، حتی یک درصد هم موفق نمی‌شید. همه‌تون فقط به قتلگاه می‌رید. اما با توجه به رفتار پرخاشگرایانه‌ی کوئین، فکر می‌کنم که به هر حال ماموریت نجات رو انجام بده، بنابراین حرف‌های من بیهوده‌ست. تنها پیشنهاد من اینه که سعی نکنید حریفاتون رو شکست بدید، این یه ماموریت نجاته، فقط اونچه که می‌خواید رو بگیرید و برید.»

بعد این حرف، ادوارد از برج خارج شد.

همچنین، به پیتر ترکیبی که برای ورود به قلعه استفاده می‌شد را هم گفت.

معمولاً، او به هیچکس از چنین چیزی خبر نمی‌داد، اما پیتر مستقیماً توسط رهبر جدید دهم ساخته شده بود، بنابراین ادوارد می‌دانست که می‌تواند به او به طور مطلق اعتماد کند.

ادوارد فکر کرد:

-شاید دیگه منو نبینی. مطمئن شو که دورت رو با آدمای به درد بخور احاطه کرده باشی، کوئین.

پس از پایان آموزش، پیتر تصمیم گرفت که به دنبال لوگان و وردن برود تا آن‌ها را از اتفاقات فعلی مطلع کند.

وقتی به طبقه‌ی بالا و به آزمایشگاه می‌رفت، دو دختری را که همزمان از اتاق درمی‌آمدند را دید.

سیا همچنان پشت سر لایلا بود، اما مثل قبل او را تعقیب نمی‌کرد.

در واقع او حالا بیشتر شبیه خودِ قدیمی‌اش دیده می‌شد، زمانی که خاطراتش را داشت.

همچنین، لایلا دیگر در حالت تکامل جدیدش نبود و به حالت معمولی هانیا بازگشته بود.

لایلا پرسید:

«ادوارد کجاست؟»

پیتر همانطور که به سیا اشاره می‌کرد گفت:

«آه، اون باید می‌رفت. دلیل رفتنش رو نگفت اما به نظر می‌رسه یه مدتی رو تنها باشیم. حالش چطوره؟»

سیا گفت:

«می‌دونی... می‌تونی از خودم بپرسی چون من اینجام.»

نه تنها شبیه خود قدیمی‌اش شده بود، بلکه پیتر فکر می‌کرد که دارد به همان شکلی که ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی