فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 459

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

تیمی و کوئین در مسیر بازگشت به قلعه تقریباً تمام مسیر را ساکت بودند.

کوئین هنوز سعی داشت بفهمه که آیا می‌توانست از امتیازات شهرت جدیدش استفاده کند یا نه. جزئیاتی در مورد اینکه چه امتیاز شهرت خوبی باید داشته باشد، ذکر نشده بود.

او صد امتیاز داشت، اما آیا این به این معنا بود که واقعاً می‌توانست هر کاری انجام دهد؟

اگر یکی از خون‌آشام‌هایی که قبلاً با آن‌ها ملاقات کرده بود، درخواستی می‌کرد، شک نداشت که احتمالاً کاری برایش انجام ندهند.

به خصوص اگر از آن‌ها می‌خواست مقابل سکوی اعدام تجمع و یا حمله کنند.

بدون اطمینان خاطر، واقعاً کار زیادی از دستش برنمی‌آمد.

در طول راهشان، با هیچ مشکلی مواجه نشده بودند، اما ناگهان هر دو به چیزی برخورد کردند که به نظر می‌رسید تقریباً در حال پرواز به سمت قلعه بود.

تیمی با عصبانیت گفت:

«این چیه؟ حمله است؟»

هر چیزی که بود، با سرعتی شگفت‌انگیز حرکت می‌کرد و به سمت قلعه می‌رفت.

سرعت و فاصله آنقدر زیاد بود که نمی‌توانستند تصویر روشنی از آن ببینند، اما کوئین نگران بقیه بود.

کوئین فکر کرد:

-یعنی اونا فهمیدن ما کجاییم و بهمون حمله کردن؟

با نگرانی بسیاری، هر دوی تندتر قدم برداشتند و به سمت قلعه حرکت کردند.

کوئین نمی‌خواست جعبه را پشت سر بگذارد، بنابراین آن را با دو بازوی خود بالای سر بلند و شروع به دویدن کرد.

از باغ قلعه، بقیه به شکل ظاهری آن اهمیت نمی‌دادند، اما چون تک شاخه‌ای روی پشتش داشت، مشخص بود که دالکی است.

اینکه چرا، چطور و برای چه اینجا بود، اهمیتی نداشت.

برای بعضی‌ها، ظاهرش کافی بود تا خاطرات ترسناکی را در ذهنشان بیدار کند.

لوگان قبلاً عنکبوت‌ها را جمع کرده و شروع به ساخت یک لباس خاص برای بدنش کرده بود.

برای تدابیر دفاعی، برای هر نوع یک لباس بلوکی و بزرگ‌تر انتخاب کرده بود.

لبه‌های آن خیلی صاف نبودند و به نظر می‌رسید که لباس دارای بسیاری از نقاط و سطوح صاف نیست.

برای دیگران، این اولین بار بود که لوگان از چنین لباسی استفاده می‌کرد.

به نظر می‌رسید واقعاً برای مبارزات با دشمنان قوی آماده شده بود.

عرق از صورت پیتر جاری بود، او می‌خواست داخل آنجا دویده و به وردن کمک کند، اما پاهایش حرکت نمی‌کردند.

پیتر گفت:

«چم شده؟ ترسیدم؟»

این یک احساس عجیب برای پیتر در شکل کنونی‌اش بود، زیرا واقعاً احساسات زیادی نداشت و از زمان تغییرش، به آن‌ها بیشتر عادت کرده بود.

اما روشن بود که او تا لبهٔ وجودش ترسیده بود، زیرا پاهایش می‌لرزیدند.

حتی در مقابل جانور سطح پادشاه، همچین چیزی رخ نداده بود.

او بی‌تردید مداخله کرده، ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی