سیستم خوناشامی من
قسمت: 464
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
روز آخر
پیشنهاد مطرح شده توسط سیا حقیقتا چیزی بود که کوئین اصلا انتظار آن را نداشت. در نگاه او سیا همواره یک فرد بیگانه بود، حتی قبل از تمام این اتفاقات. برخلاف بقیه، سیا از راز او خبری نداشت و راز میان آنها مخفی باقی ماند. در نتیجه هیچ پیوند، زمان گذراندن با یکدیگر، و همانطور که خودش گفت، هیچ اعتمادی میانشان وجود نداشت.
در واقعیت، کوئین تنها کسی بود که از ابتدا مشتاق پیوستن سیا به این سفر نبود، ولی خب باید قبول میکرد که پیشنهادی که مطرح شده بود جالب به نظر میرسید. هر چند، دلیل اصلی که این باور را داشت خودخواهانه بود.
کوئین به کاوش خود فکر میکرد، کاوش تبدیل شدن به یک رهبر. به احتمال زیاد اتمام آن کاوش پاداشهای متعددی را به همراه داشت. و یکی از آنها عضویت ده شخص در خاندان نفرین شده بود. تا به اینجای کار، لایلا، لئو و پیتر بخشی از خاندان بودند و هفت جایگاه خالی باقی میماند. در حقیقت، برای تکمیل این کاوش، ایدهای نداشت که چه کسی را تبدیل کند زیرا تبدیل افراد اندک جنبههای منفی نیز داشت.
اولین نکتهی منفی ندانستن چیزی بود که به آن تبدیل میشدند. گزینههای متعددی وجود داشت، که برخی از آنان مانند تبدیل شدن پیتر به یک غول نقاط ضعفی داشت. دومین نکته از دست دادن مهارتهایشان بود، که به همین دلیل هرگز حتی به پیشنهاد برای تبدیل لوگان و وُردِن فکر هم نکرده بود. مهارتهایشان کاربردی و قدرتمند بود. اگر بهخاطر آن دو نبود، تا الان بیش از یکبار میتوانستند بمیرند.
و حتی لایلا پس از نابودی مهارتش همچنان قادر نبود مهارت جدیدی برای خود پیدا کند.
کوئین پرسید: «سیستم، آیا راهی وجود داره که سیا خاطراتش رو به دست بیاره؟»
سیستم پاسخ داد: «توسط رفتار و عملی از خودت یا اون، قطع به یقین انجام پذیر نیست. ولی غیرممکن نیست. مهارت یکی از خون آشامهای رهبر ممکنه این امکان رو برات فراهم بکنه، ولی مطمئن نیستم که اون مهارت همچنان مثل گذشته باشه، یا که اون زن هنوز رهبر خاندان هست یا نه. علاوه بر این، شک دارم که علاقهای به کمک به انسانی رو داشته باشند.»
به نظر میرسید که فرایندی طولانی و پیچیده و شاید حتی غیرممکن باشد. آنها بزودی قرار بود به مقابله با تمام ساختار و جامعهی جهان خون آشامها بروند، که این شامل رهبران نیز میشد. پس از این رویدادها، اگر دوام آوردند، کوئین گمان نمیکرد که هیچ کدام از رهبران حاضر به کمک کردن به او باشند.
در حال نگاه کردن به چهرهی سیا، کوئین سردرگم بود که چه بگوید. شاید روشی که سیستم به آن اشاره کرده بود تنها راه ممکن نباشد، و خاطرات او نهایتا در گذر زمان به او برمیگشت. در این صورت، یار قدرتمندی نیز به دست میآورد.
کوئین گفت: «بهش فکر میکنم. نمیگم نه، ولی موافقت هم نمیکنم. قول میدم که تا آخر امروز جوابت رو بدم.» میدانست که باید سریعا تصمیمی بگیرد.
سیا مؤدبانه...
کتابهای تصادفی

