سیستم خوناشامی من
قسمت: 466
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
بچهی مجازاتگر
به محض اینکه برایس به سوی جلوی سکو و جمعیت قدم برداشت، کار همیشگی خود را برای ساکت کردن آنان انجام داد. مردم همچنان هیجان زده و مشغول داد و بیداد بودند، اما پس از سه ضربه از عصای او بر کف سکو، به سرعت به سر و صدای همه خاتمه داد.
با هر ضربه، صدا به نحوی گسترش یافت، حتی با اینکه مردم در بیرون قرار داشتند، تا حدی طنین انداخت که تک تک آنها قادر به شنیدن آن بودند.
برایس گفت: «امروز روزیه که فِکس سانگوئیس متولد شد و پا به این جهان گذاشت، و همچنین امروز اون رو ترک میکنه.» صدایش اثر مشابهی با عصا داشت، و همه میتوانستند به وضوح بشنوند. «جرمهایی که او مرتکب شده است به این صورت میباشد. پناه و پوشش دادن یک ایلیگال، آوردن یک ایلیگال به جهان ما، پوشش و مخالفت با افشای اطلاعات راجب خونآشام مسئول اصلی. دروغ گفتن و نگه داشتن اطلاعات از رهبران. قصد عمل کردن در ضد شورای خون آشام.»
آخرین کلماتی که برایس گفت با دقت انتخاب شده بود، اما برداشت دیگران از آن واضح بود. به این شکل که فِکس را یک خائن میدیدند. انگار غیر مستقیم همان منظور را تلاقی میکرد.
با شنیدن این کلمات، سیلور دندانهای خود را بر یکدیگر سایید. حقیقت نداشت، تنها کاری که فِکس کرد پناه دادن به یک دوست بود، قصد رخ دادن چنین اتفاقاتی را نداشت. تنها اگر شورا مجازات خفیفتری برای او در نظر میگرفت، سیلور هرگز به زمین نمیرفت تا که به دوستانش راجب اتفاقات اطلاعی بدهد. آنان هرگز برای نجات او نمیآمدند و هیچ کدام از این رویدادها به وقوع نمیپیوست، حداقل دیدگاه سیلور نسبت به ماجرا این گونه بود.
اما بیشک، تمام مسائل رخ داده تا به الان را بر دوش فِکس میانداختند. هرگز شورای عظیم مقصر خطاب نمیشد.
«هر چند، مقام او در حین تصمیم گیری برای مجازاتش دیگر به حساب نمیآید. در نتیجه نسبت به این اعمال تصمیم سختی گرفتیم. او با خشک کردن خون اعدام خواهد شد. شکافی در گردن او ایجاد شده، و خون او نگهداری شده و به دیگری اهدا میشود.»
برایس سپس عصای خود را بلند کرد و تیغهای که در آن پنهان بود را بیرون کشید. از آنجایی که کوچک و نازک بود میتوانست درون عصا جای بگیرد. اما در مرکز وسط آن یک خط نازک قرمز درخشان وجود داشت، که نشان میداد یک سلاح کریستال خونی است.
ادوارد، که پشت رهبر اول ایستاده بود، از کنار او به جمعیت نگاه انداخت. اما تنها کسی را که توانست ببیند تیمی بود که پیشانیاش خیس عرق بود.
ادوارد پیش خود فکر کرد: -به گمونم قرار نیست بیان، در هر حال، شاید پس از دیدن حضور تمام رهبران نظر اونها عوض شده. اینطوری خوب شد. متوجه هستم که میخوای دوستت رو نجات بدی اما در خطر گذاشتن جون کلی از دوستانت برای این کار. حقیقتا ارزشش رو نداره. زنده بمون و وقتی که قدرتت بیشتر شد به مقام و جایگاه خودت برگرد و از اونها بهخاطر کاری که کردند انتقام بگیر. امیدوارم که همچنان اون زمان حضور داشته باشم و برگشت خاندان دهم به شکوه و عظمتش توسط تو رو ببینم.
در همان حین، چیزی حس میشد که از بقل تیمی عبور میکرد، همچون وزش بادی ناگهانی ک...
کتابهای تصادفی

