سیستم خوناشامی من
قسمت: 469
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
استخری از خون
یک خون آشام گفت: « نگاه کن، حالا حتی افراد بیشتری به مبارزه پیوستن.»
دیگری در جواب گفت: « هی، اونا جزو افراد کلاس ما نبودن؟»
« آره، فکر میکنم درست میگی، اونی که زاندر رو شکست داد به خاطر دارم.»
در حالت معمول، چنین حرفی زاندر را عصبی میکرد، اما او با دقت تمام اتفاقاتی که در جریان بود را مشاهده میکرد.
زاندر در حالی که به گروه نگاه میکرد، پیش خود فکر کرد: -« خب، پس گویا بالاخره فقط یک دانشآموز عادی نبودی. شکست من در برابرت جای تعجب نداره.
» در حالی که به وُردِن نگاه میکرد، این فکر باعث شد حس بهتری داشته باشد.
و اما اِمی، در نزد زاندر ایستاده و شدیدا نگران لایلا بود. از مهارتهای او باخبر بود، و در ابتدای کلاسشان، حقیقتا تواناییهای محشری نبودند. حتی اگر به سرعت پیشرفت کرده بود، ذرهای امکان نداشت که آمادهی نبرد با خون آشامان رهبر و شوالیههای آنان باشد.
اِمی پیش خود دعا کرد: «نمیدونم این آدمایی که خودت رو باهاشون درگیر کردی چه کسانی هستند، خواهش میکنم فقط مواظب خودت باش.»
در حالی که گروه سه نفر از شوالیهها را مشغول نگه داشته بود، همچنان دو نفر دیگر از آنان در حال آمدن به سویشان بودند، و به همراه آن، شخص دیگری از میان حضار بیرون آمد. هنگامی که زاندر این شخص را دید، بدناش به لرزش افتاد زیرا خاطرات ناخوشایند کتک خوردن خود را در گذشته به یاد آورد.
با سرعتی همچون نور، پیتر از جمعیت خارج شد و مشتی را به سمت یکی از خون آشامان شوالیه که هیچ سلاحی بر بدن خود نداشت روانه کرد. سریع و نامنتظره بود، اما شوالیه موفق شد به موقع عکس العمل نشان بدهد، و با چرخاندن بدن خود مشت پیتر را گرفت.
هر چند، قدرت ضربه فراتر از چیزی بود که شوالیه انتظار آن را داشت، مشت حامل قدرت بسیار زیادی بود، به قدری که کاملا مچ شوالیه را بشکند و نابود سازد. استخوان از پوست او بیرون زد و دستاش از پوست آویزان ماند.
پیتر در حالی که دو خون آشام دیگر از جمعیت مردم بیرون آمدند و به سمت شوالیه باقی مانده رفتند گفت: « ببخشید یکم دیر کردم. داشتم یک چیزی رو آماده میکردم.» پیتر دیرتر رسیده بود زیرا مشغول مبارزه با دو نفر از نگهبانان بود تا برای خود دو وایت کوچک تر به دست بیاورد.
شوالیه گفت: « اوه یدونه قویشون رو اینجا داریم.» شوالیه شنلی برز تن داشت که چهرهی او را میپوشاند. پس از برداشتن آن، فردی با کلهی بی مو، و پوستی نازک و رنگ پریده دیده میشد، اما چیزی که حتی بیشتر قابل توجه بود، مچ او بود که از قبل ترمیم یافت.
شوالیه گفت: « اولین باره که با یک وایت مثل خودم میجنگم. بزار ببینیم که میتونم یکی از دوستان تو رو تبدیل به نوکر وفادار خودم بکنم.»
هر دو به سوی یکدیگر شتاب بردند و مشت خود را رها کردند، در چنین برخوردی نبرد، نبردِ قدرتها بود.
شوالیه فریاد زد: « ابله، قدرت یک وایت بسته به خالق اون هست، و من تحت یک خون آشام رهبر قرار دارم. تو در حد من نیستی!» اما پیتر اجازه نداد او را تحت تاثیر قرار دهد، در زمان برخورد دو مشت، برای لحظهای به نظر رسید هر دو در هوا متوقف شدند، اما در نهایت، یک برندهی قاطع وجود داشت. زیرا بند انگشتان او به درون فرو رفت، و استخوان درون ساعد او خُرد شد.
شوالیه گفت: « به نظر میاد قرار نتیست مبارزهی سختی باشه.»
با اینکه پنج خون آشام شوالیه به طور موقت متوقف شده بودند، همچنان سه رهبر دیگر در حال حرکت به سوی کوئین بودند، و نزد خود، تنها بُردِن را برای کمک گرفتن داشت.
بُردِن با لبخندی گفت: « کوئین، پشت من وایسابایست، اونا انگار دنبال تو هستند، و من میتونم چند ضربهای رو تحمل کنم!»
کایل داون، رهبر هفتم، سریع تری...
کتابهای تصادفی
