فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 471

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

یک بوی متفاوت

سگ افسانه‌ای سه سر میان به عنوان یک مأنوس کاملا میان رهبران و حضار در حال تماشا شناخته شده بود. زمانی که برایس بالاخره موفق شد آن را به اختیار خود در بیاورد جشن بزرگی در زیستگاه شکل گرفت. با این حال، بنا به دلایلی، چنین موجود افسانه‌ای و قدرتمندی اکنون مشغول تعظیم در برابر دیگری بود.

این به شدت برایس را خشمگین کرد. رگ پیشانی‌اش ورم کرده و گویی هر لحظه ممکن بود بیرون بزند.

برایس به میان گردن و شانه‌ی لی ضربه زد و فریاد زد: « از سر راهم گمشو کنار.» در این نقطه لی کاملا تحلیل رفته بود، اما هنوز قادر بود که به موقع تار قرمز خود را به وجود بیاورد تا جلوی ضربه را بگیرد. هرچند، این بار فایده‌ای نداشت، زیرا شمشیر قدرت جدیدی به دست آورده بود، که قبلا نداشت و شمشیر کاملا تارها را برید. شمشیر عمیقا وارد او شد، و لحظاتی بعد لی روی زمین افتاد.

هر چند که نمرده بود، اما دیگر بلند شدنی در کار نبود.

برایس در حالی که از سکو پایین می‌رفت گفت: « لعنتیا باید همه‌ی کارها رو خودم انجام بدم؟»

جانورها از جمله مأنوس برایس به لرزه افتادند. آن‌ها حتی نگاه خود را از پنجه استخوانی بر نداشته بودند.

در آن لحظه، پنجه استخوانی دست خود را بلند کرد و سخنی بر زبان آورد. کلمات‌اش س بسیار عمیق شنیده می‌شد و زبانی بود که دیگران از آن فهمی نداشتند.

پنجه استخوانی ناگهان گفت: « یاک باک گو تاکن نا.» مه سیاه پدیدار شد در حالی که مأنوس‌ها ناپدید شدند و به ارباب‌های خود بازگشتند.

روکِن در حالی که کلمات گفته شده توسط پنجه استخوانی را تکرار می‌کرد گفت: « به ارباب‌های خود برگردید و در حضور من بیرون نیاید.»

تنها موجود باقی مانده سگ تازی سه سر بود. با اینکه برایس نمی‌دانست چه اتفاقی در جریان است، مشخص بود که موجود دیگر به حرف او گوش نمی‌داد. در حال قدم زدن با تمرکز ذهنی خود، دفعات زیادی با او صحبت کرد اما پاسخی دریافت نشد.

فریاد زد: « ااز اینجا برو.» و سگ نیز شروع به ناپدید شدن کرد.

رهبر اول شمشیر خود را تکان داد، و ضربه‌ی خونی رها کرد، اما پنجه استخوانی به سادگی تلپورت کرد، و لحظه‌ی بعد نزد برایس قرار داشت. موجحود حمله‌ی معمول خود را اجرا کرد، و انگشتان بلند خود را چرخاند. هر چند، با اینکه برایس شمشیر خود را بلند نکرده بود، صدای برخورد چنگال با چیزی شنیده شد و دست بزرگ او به عقب پرتاب شد.

حمله‌ی دیگری از برایس شکل گرفت، اما پنجه استخوانی باری دیگر تلپورت کرد، و در سمت دیگر او ظاهر شد.

فرانک گفت: « غیر قابل باوره. چطور یک مأنوس، می‌تونه پا به پای یک رهبر پیش بره. حتما دارم خواب می‌بینم. این چجوری ممکنه؟»

اما روکِن دیدگاه متفاوتی داشت، از چیزی که مأنوس‌اش، خرگوش سیاه به او گفته بود، این صرفا یک مأنوس عادی روزمره نبود.

در حالی که پنجه استخوانی و رهبر اول مشغول مبارزه بودند، نبردهای دیگر میدان ادامه یافتند، و یکی از آن‌ها محدودیت زمانی داشت. آن شخص لوگان بود.

لوگان در دست راست خود پرتوی سرخی داشت که از دست‌اش نشأت م...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی