فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 473

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

خدای از دست رفته

خورشید همچون همیشه با روشنی بر روی سیاره می‌تابید. گویی در این سیاره تنها چهار نوع آب و هوا وجود داشت. گرم، خیلی گرم، مرطوب، خشک، و امروز روز سوزاننده‌ای بود. درختان بزرگ، گیاهان و جانوران در تمام سال از آن لذت می‌بردند، اما برای برخی، شکنجه کننده بود.

پناهگاه سیاره در نقطه‌ای قرار داشت که توسط درختانی بزرگ احاطه بود، و منطقه به سبک دایره‌وار پاکسازی شده بود. دلیل این نوع طراحی دوری و اجتناب از جانوران بود زیرا این گونه پوشش بیشتری داشتند.

پناهگاه بزرگی نبود، تنها با جمعیت تقریبی 500 نفری. با این حال، امروز نسبت به حالت معمول خوشحال‌تر بودند و روحیه‌‌ی بهتری داشتند. اکثر بخش‌های زیستی و مسکونی، همچون فروشگاه‌ها و غیره در بالای درخت قرار داشتند. سکوهای مدور بزرگ به وجود آمده بودند که شامل مناطق زیستی و فروشگاه‌ها می‌شدند. بخش‌هایی از درون درخت نیز به عنوان فضای بیشتر و انبار استفاده می‌شد. اگر کسی بایست از سکویی به دیگری می‌رفت، نیاز بود که از پل‌های پهن و محکم چوبی استفاده کنند.

دلیل حس و حال خوب‌شان این بود که برای اولین بار، بالاخره می‌.توانستند پناهگاه را گسترش بدهند. آنان شروع به ساخت و ساز بر روی سطح زمین شده کرده بودند، و تمام مناطق را، از پایین به بالا به یک‌دیگر متصل می‌کردند.

آنان بیشتر از بخش‌هایی از پایگاه نظامی متروکه که روی زمین قرار داشتند استفاده کردند، و آن را به سبک خود تغییر دادند. سازمان دهنده‌ی چنین پروژه‌ی بزرگی روبی، رهبر این نهاد بود. پوستی طلایی قهوه‌ای داشت و موهایش تا پایین کمر او ادامه داشت.

همیشه هاله‌ای از قدرت او را احاطه کرده بود، به همراه یک اعتماد به نفس قاطع. به‌خاطر همین بود مردم تصمیم گرفتند از او پیروی کنند.

روبی گفت: « خوبه فقط آروم اون رو بیار پایین و اونجا قرارش بده.» مردم مشغول ساخت نوعی بالابر بودند تا از مکانی به مکان دیگر جابه‌جا شوند. آن سطح از تکنولوژی‌ای را که در زمین نداشتند اینجا وجود نداشت، و حال حاضر هیچ راه شناخته شده‌ای را برای برگشت یا سفر به بقیه سیارات نداشتند. پس فعلا، باید با چیزی که در اختیارشان بود می‌ساختند.

روبی در حالی که به اطراف نگاه می‌کرد پرسید: « کسی از شماها وینی رو دیده؟»

فردی پاسخ داد: « فکر کنم دیدم کمی پیش با آرتور رفت.»

با شنیدن این حرف‌ها، روبی خیال‌اش راحت شد چون می‌دانست مینی در دستان امن و امانی قرار داشت. آرتور، تنها شخصی بود که روبی حاضر بود دختر خود را به او بسپرد. تنها به لطف آن غریبه‌ی مرموز بود که همگی‌شان امروز زنده هستند‌. دفعات زیادی از آن‌ها در برابر حملات جانوران محافظت کرده بود، و نه تنها یکبار بلکه به صورت مداوم.

به‌خاطر توجه و محافظت او بود، که حالا می‌توانستند پروژه‌ی گسترش را شروع کنند. زندگی در ارتفاعات نفس گیر بود، اما در عین حال محدود و تنگ، در نتیجه به فضای پایین خود نیاز داشتند.

در ازای نجات دادن آنان، تنها خواسته‌‌اش این بود که با او همچون ش...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی