سیستم خوناشامی من
قسمت: 475
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
لئو در حال تغییر؟
پس از اینکه همه چیز بین آنان حل شد، اِرین و لئو هر دو در پناهگاه پذیرفته شدند. مدتی طول کشید تا دیگران به آنان عادت کنند، اما چون آرتور به خوبی با آن دو برخورد میکرد، بقیه مردم نیز حس کردند باید همین طور باشند.
مدت زمانی که در آن سیاره حضور داشتند، سه نفرشان مدام به رودخانه میرفتند و تمرین میکردند، که محل مورد علاقهی آرتور بود. با دانستن اینکه لئو به تازگی به یک خون آشام تبدیل شده. آرتور تا جایی که توانست به آنان یاد داد و دربارهی جهان خون آشام صحبت کرد، حداقل اطلاعاتی را که به خاطر داشت.
در آن حین، لئو بر روی تمرکز بهتر QI خود وقت میگذاشت و همچنین تمام اطلاعات را به اِرین انتقال میداد. گویی که او به سرعت همه چیز را یاد میگرفت. دلیل اصلی این انگیزهاش بود. او ارادهی یادگیری و قدرتمند تر شدن را داشت اما این جنبهی او که همواره عطش قدرت داشت لئو را کمی نگران میکرد.
بیشتر اوقات، لئو و آرتور با یکدیگر مبارزه و تمرین میکردند. هنگام مبارزه، آرتور نیز از سلاح خود استفاده میکرد. بار اول، با نیزه پیش رفتند، و آرتور غافلگیریای در پیش داشت. ضربات بسیار قدرتمندتر از یک خون آشام ساده بود، مشخص بود که این مرد بسیار توانمند و مستعد میباشد.
« آیا این همون QI هست که اغلب میشنوم راجباش صحبت میکنند. ؟ به نظر میاد انسانها موفق شدند چیزهای بسیار بدردبخوری رو یاد بگیرند. موندم من هم میتونم اون رو یاد بگیرم و انجام بدم یا نه؟» اما آرتور هرگز از لئو برای تعلیم دادن او درخواست نکرد.
در آن صورت، هیچ هیجانی نداشت، در عوض، علاقه داشت خودش به ماهیت آن پی ببرد.
هنگام مبارزه، لئو خود را ذرهای عقب نگه نمیداشت، میدانست که از پس آن بر میاید و آرتور هیچ مشکلی نخواهد داشت، پس تصمیم گرفت به او چیزی نشان بدهد که غافلگیرش کند.
ضربهی خونی با کمک شمشیر و QI شکل گرفت، با دیدن این، گمان کرد ضربهی خونی همچون بقیه باشد. هنگام چرخاندن شمشیر خود برای مقابله با آن قدرتاش برای اولین بار او را غافلگیر کرد.
اما با این حال، از جایگاه خود ذرهای تکان نخورده بود. با کمی منقبض کردن بازوی خود، و تکان دادن دستاش، توانست ضربه را رو به بالا پرت کند و مسیرش را تغییر دهد.
لئو پیش خود فکر کرد: -« اون ضربه قبلا زره ردهی پادشاه رو نابود کرده بود. با این حال حتی نتونست خراشی روی اون شمشیر بر جا بگذاره. اون شمشیر لعنتی چیه. ندیدم حتی یکبار از اون به شکل جدی استفاده بکنه.»
پس از جلسهی اول، نبردهای کم و کمتری داشتند زیرا حقیقتا چیز زیادی نمیتوانستند از یکدیگر یاد بگیرند. سطح آنان...
کتابهای تصادفی


