فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 477

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

سریعا به سوی گام بعدی

در حالی که اِرین به سوی لایبلا و دو دختر شتاب می‌برد، می‌توانست ببیند که چشمان لایلا بسته و در رنج بود. ناله می‌کرد اما خوشبختانه، همچنان در حال نفس کشیدن بود. اِرین پرسید: « کی این بلا رو سرش آورده؟»

اِمی در جهتی که زاندر قرار داشت نگاه کرد، و می‌توانست جیل را کمی دورتر از او ببیند. دست خود را بر شانه‌اش گذاشته بود. زیرا گلوله‌ی خون همانجا موفق شده بود به او اصابت کند. معمولا، چنین جراحتی تا الان بایست ترمیم می‌یافت، اما به دلایلی، ترمیم این ضربه داشت زمان بیشتری داشت می‌برد.

نگاه اِمی برای اِرین کفایت می‌کرد تا عامل این اتفاق را بشناسد.

« اون یک گلوله‌ی خون عادی نبود، چرا هنوز شفا نیافته!»

در میان افکار خود، می‌توانست دختر بلوندی را ببیند که با چهره‌ای آرام به سوی او قدم بر می‌دارد. شمشیر خود را بیرون کشیده بود، و حتی لحظه‌ای نگاه خود را از جیل بر نداشت.

اِرین در حالی که از کنار زاندر رد می‌شد گفت: « مطمئن بشید زنده بمونه، یا خودتون رو مرده فرض کنید.»

زاندر و جیل هیچ شناختی از این دختر نداشتند، اما راجب یک چیز مطمئن بودند. اینکه انسان بیود. می‌توانستند آن را بو کنند.

زاندر پیش خود فکر کرد: -« چجوری یک انسان وقتی قراره با یک خون آشام شوالیه درگیر بشه انقدر می‌تونه مطمئن باشه. این انسان‌های دیوانه کی هستند...چه اتفاقی داره میوفته. خب.... به گمونم خودم هم خیلی آدم منطقی نیستم. با رهبر اول درگیر شدم. اگه هنوز بعد این ماجرا بخشی از خاندان اول بودم باید کلاه‌ام رو بندازم هوا.»

اِرین پس از اینکه به قدر کافی به جیل نزدیک شد، شمشیر خود را پرتاب کرد. کند بود، اما از عمد. از طریق بکارگیری QI، شخص می‌توانست سرعت سلول‌های بدن‌اش را بالا ببرد. تا حدودی یک ابر انسان می‌شدند. حال حاضر، اِرین از هیچ QI در بدن خود استفاده نمی‌کرد، در عوض تمام آن را روی شمشیر متمرکز کرد.

جیل گفت: « شما لعنتی‌ها چه مرگتونه!» و بازوی خود را سخت کرد تا شمشیر آن انسان را به زمین بزند.

اما وقتی که شمشیر فرود آمد و هر دو درگیر شدند، شمشیر به سویی پرتاب نشد. در عوض به پوست او نفوذ کرد. جیل به قدر کافی سریع بود و به محضی که این اتفاق رخ داد بازوی خود را عقب کشید و چند گام به عقب حرکت کرد.

برشی در راستای ساعد او ایجاد شد، و دقیقا مانند گلوله‌ی خون، به کندی ترمیم می‌یافت.

جیل گمان می‌کرد: «- این انسان‌ها، آیا از نوعی نقطه ضعف در برابر خون آشامان خبر دارند؟»

پس از اینکه دید خون آشام چگونه عقب کشید، اِرین تصمیم گرفت دوباره هجوم ببرد، ولی اشتباه کرد. این یک خون آشام رهبر بود، و یقینا همه‌چیز قرار نبود به این آسانی تمام شود. شاید جیل ابله بود که گمان کرد می‌ تواند شمشیر را از دست او بندازد، اما قطعا می‌توانست از برخورد ضربات با خودش اجتناب کند.

اِرین، چرخاند، چرخاند و چرخاند و با اینکه هر کدام از این ضربات می‌توانست به خون آشام آسیب برساند، هیچ کدام به او برخورد نمی‌کرد.

اِرین پیش خود فکر کرد: -« لعنتی!! یعنی هن...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی