سیستم خوناشامی من
قسمت: 482
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 482: «بلعنده سایه!»
سیستم خوناشامی من.
همان بلعنده سایه. مهارتی بود که کوئین خیلی وقت پیش باز کرده بود. زمانی که وارد زیرزمین عجیب و غریب شد و هیولای سطح پادشاه را کشت، پاداشی دریافت کرد. که بتواند یک مهارت از سیستم باز کند.
با توجه به اینکه مهارت بلعنده سایه از همه گرانتر بود، کوئین فکر کرد که آن قویترین مهارت هست و آن را باز کرد. اگرچه، از زمانی که این مهارت را در دست داشت، هیچ ایدهای برای استفاده از آن نداشت. بقیه مهارتها به ذهنش میآمدند. نیازی نداشت زیاد فکر کند و راحت عمل میکردند.
کوئین هرکاری که کرد، نتوانست آن را فعال کند، و حالا، میتوانست ببنید که چطور باید ازش استفاده کرد و چطور عمل میکند.
زمانی که آرتور مهارت را فعال کرد، سایه روی زمین و سایه بال او، شروع کردند دور دستانش جمع شوند. به نظر سایه دور آنها متراکم میشد.
زمین دیگر سیاه نبود و بالش هم از بین رفته بود. سایه همینطور به دور دستانش چرخید تا اینکه بالاخره آماده شد. هردو دستش را به پشت برد، و به سمت وادین پرتاب کرد.
«بلعنده سایه!»
آن موقع، هر دو سایه دستانش را ترک کردند و شی حباب شکل بسیار بزرگی را درست کردند. دستان آرتور جدا شده بودند و بخشی از سایه هنوز به انگشتانش وصل بود. و سمت نوک آن، دو حباب جدا شده بودند و شکل موجود هیولا شکلی را گرفته بودند که دهانش را باز کرده بود.
کاملا وادین را از همه طرف محاصره کرده بود و او آنقدر ترسیده بود که حتی جرئت ایستادن هم نداشت. بعد آرتور ادامه داد و هر دو دست خود را به هم کوبید و در همان زمان، دو بخش دهان موجود سایهای بسته شد.
کاملا وادین را بلیعده بود و همین.
وُردن پرسید: «مرده؟»
چند لحظه بعد، آرتور دستانش را به سمت همدیگر جمع کرد و حباب به سمت خودش برگشت و سایه هم دوباره درونش جمع شد. و دیگه روی بدنش نمایان نبود. از آنجا که میدانست مبارزه تمام شده است، تصمیم گرفته بود که تجهیزاتش را به سایه پوچ بازگرداند. هر اتفاقی که اتفاده بود، به نظر آرتور از نتیجه آن راضی بود.
اگرچه، وقتی همه به وادین نگاه کردند، انتظار داشتند که او مرده باشد یا حداقل از آنجا رفته باشد، ولی همچین اتفاقی نیفتاده بود. بهجایش، همانجا وایستاده بود و بدون پلک زدن به جلو خیره شده بود، حالت چهرهاش تغییری نکرده بود.
کوئین که میخواست متوجه تاثیرات بلعنده سایه شود پرسید: «چی شد؟ باهاش چیکار کردی؟» ظاهر فوقالعادهای داشت ولی نتیجه آن به نظر هیچی نبود.
آرتور گفت: «فکر کنم باید به همتون بگم، نه به خاطر اینکه مجازاتگری، بلکه برای همه تا راجب مجازاتگرای اینجا بدونن. به نظر میاد یادت رفته اصل...
کتابهای تصادفی
