سیستم خوناشامی من
قسمت: 483
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 483: پادشاه و آرتور.
سیستم خوناشامی من.
تمام خوناشامها، همان موقع که ورود دو مرد اول به گنبد خونی را دیدند، متوجه شدند چه کسی بعد آنها وارد خواهد شد. دلیلش این بود که شاه هیچوقت بدون دو محافظ سلطنتیاش جایی نمیرفت.
محافظان سلطنتی از رهبران پیشین انتخاب میشدند. زمانی که پادشاه انتخاب میشد میتوانست از رهبران زمان خود دو محافظ انتخاب کند.
هر پادشاه معمولا قویترین و وفادارترین رهبر آن نسل را انتخاب میکرد. معمولا قدرت آنها از رهبرهای معمولی بیشتر بود.
با اینکه وُردن، کوئین و بقیه شاه خوناشامها را نمیشناختند. همان لحظه که پا به داخل گذاشت متوجه شدند. حس خودبرتر بینی را در او میدیدند. انگار که آن جایگاه براش ساخته شده است.
تمام افراد تعظیم کردند و لوگان و بقیه هم همینکار را انجام دادند. اگرچه کوئین هنوز کنار آرتور ایستاده بود و چیزهایی از فردی که داخل گنبد شد یادش آمد. حتی متوجه نشده بود که تمام رهبران و بقیه تعظیم کرده بودند.
پادشاه از نظر ظاهری. یک ردای مشکی طلایی که تمام بدنش را فرا گرفته بود، بر تنش بود. هیچ زرهای در کار نبود و جوری راحت لباس پوشیده بود که انگار تازه از تخت بلند شده است. و با توجه به ویژگیهای چهرهاش، به نظر پیر میآمد. چین و چروک زیادی روی صورتش داشت. کوئین نمیدانست که آیا پادشاه خودش میخواسته همین ظاهر را نگه دارد یا اینقدر پیر بوده که دیگر کاریش نمیتوانسته بکند. موهای سفیدی داشت که تا آرنجهایش پایین آمده بود. با این حال بسیار سرحال و قدرتمند آنجا ایستاده بود. باقی بدنش کاملا سالم به نظر میآمد.
آرتور گفت: «پیر شدی، مرد جوون.»
این کلمات باعث شوکه شدن همه شد، حتی بعضی از رهبران میخواستند همانجا بلند جیغ بکشند. چطور کسی میتوانست چنین چیزی به کسی بگوید؟ ولی مشخص بود. او جوری حرف میزد که انگار با او آشنا بود. مورد دوم این بود که به پادشاه گفت پیر.
پادشاه بعد یکی دوتا سرفه گفت: «فکر میکردم دیگه نتونم دوباره ببینمت.» یکی دو سرفه تبدیل به چند سرفه شد. منظره عجیبی برای تماشا بود. این فرد قدرتمند و قوی، در یک لحظه خیلی ضعیف به نظر میآمد.
پادشاه به رهبران خوناشام دور و برش که آسیب دیده بودند یا بیهوش روی زمین افتاده بودند نگاه کرد. پادشاه گفت: «ممنون که نکشتیشون.»
با هر کلمهای که رد و بدل میشد، خوناشامها نمیدانستند باید چطور واکنش نشان دهند. آرتور یک مجازاتگر معمولی نبود. به نظر میامد پادشاه او را حتی بالاتر از خودش میداند.
بعد به وادین که جنازهاش روی زمین افتاده بود نگاه کرد. خیلی سریع چشمانش را بست و چند کلمه برای آرامشش گفت. با دیدن این صحنه، موکا فکر کرد که شاید پادشاه عصبانی شده باشد و مبارزه دیگری رخ دهد. اگر کاری نمیکرد، میترسید که اتفاق بدی بیفتد و چارهای نداشت جز اینکه خودش وارد صحبت شود.
...کتابهای تصادفی



