فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 490

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

مجریان قانون

در حالی که با شتاب درها را گشود هیچ شکی در ذهن آرتور وجود نداشت. نمی‌دانست در سوی دیگر چه چیزی در انتطارش می‌باشد، اما اگر مردم‌ او زخمی شده بودند، حتی یک ثانیه نیز بابت نجات جان‌هایشان نباید از دست می‌رفت.

هر دو وارد اتاق شدند، و خونی را دیدند که همه‌جای آن پخش شده بود، و نزدیک‌ترین مشاوران او، دوستانی که در طول‌ها سال‌ها شناخته و در میدان جنگ یکدیکر را همراهی کرده بودند، پوشیده از خون بر روی زمین قرار داشتند.

به سرعت، آرتور سوی نزدیک‌ترین شخص رفت تا از وضعیت او مطلع شود. خوشبختانه، صدای ناله‌هایشان به گوش می‌رسید.

آرتور گفت: «اونا زنده‌ان.» و فقط او نبود. اتاق با بیست نفر از افراد آرتور پر شده بود این‌ها معمولا درون قصر باقی می‌ماندند و اطراف شهر کار می‌کردند. بیش از هر کس دیگری نزد آرتور بودند.

یکی پس از دیگری، وضعیت تمام افراد را بررسی کرد. زخم‌های عمیقی داشتند، اما هنوز زنده بودند، حداقل تا مدتی.

آرتور می‌خواست متوجه انگیزه و هویت فرد پشت این ماجرا بشود، اما حال حاضر چنین مسئله‌ای مهم‌ترین چیز نبود. بلکه این بود که تا جای ممکن افراد خود را نجات بدهد. خبر خوب این بود که یکی از بهترین خون آشامان را نزد خود داشت.

آرتور پرسید: «اِنو، راهی برای نجات این افراد وجود داره؟ تو بودی که دارو رو به ما معرفی کردی، و همین‌طور عمل جراحی.»

اما وقتی نگاه حاکم بر چهره‌ی اِنو را دید، با چیزی که مشتاق دیدن‌اش بود مغایرت داشت، و با تکان دادن سر او این موضوع تایید شد.

اِنو توضیح داد: «بیش از حد خون از دست دادن. جابجا کردن‌شون فقط اوضاع رو بدتر می‌کنه، و تو حتی تسهیلات مورد نیاز برای انجام کاری مثل انتقال خون و مشابه اون رو نداری.»

آرتور کاملا متوجه سخنان اِنو نبود، اما اولین کلمات او برایش کفایت می‌کرد. به یکی از قدیمی‌ترین دوستان خود که در میان بازوانش قرار داشت نگاه کرد.

«آرتور.. خوشحالم.. که می‌بینم... حالت خوبه.» خون دهان‌اش را پر کرده و از اطراف بدن‌اش به بیرون می‌ریخت.

آرتور در جواب گفت: «ابله! نگران من نباش، پس خودت چی؟»

در حالی که ضربان قلب مرد کندتر و ضعیف‌تر می‌شد گفت: «من... متأسفم.. که نمی‌تونم... روزی رو ببینم.... که این قلمرو رو..... به چیزی فوق‌العاده تبدیل کردی.»

آرتور فریاد کشید: «نه! اِنو خواهش می‌کنم کاری کن، هر چیزی.»

اِنو گفت: «یک راه چاره وجود داره.»

در حالی که تنها راهی که آرتور قادر به نجات آنان بود را توضیح داد، متوجه شد که باید تمام افراد را به خون آشام تبدیل کند. با قدرتی که به عنوان یک خون آشام نخستین داشت، از پس چنین کاری بر می‌آمد، و سپس افراد قادر به ترمیم خود و این زخم‌های عمیق می‌بودند.

شاید آرتور به درستی فکر نمی‌کرد، در آن شرایط حتی ذهنیت منطقی نداشت. اما تصمیم گرفت همانجا جان تمام آنان را نجات بد...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی