سیستم خوناشامی من
قسمت: 496
خاندان دهم جدید
گروه قصر پادشاه را ترک کرد و به سوی قصر دهم حرکت کرد. اکنون سزاوارانه به کوئین تعلق داشت و هیچکس متوقف نمیشد. ادوارد گروه را هدایت میکرد. آرتور نیز تصمیم گرفت به عنوان محافظ آنها را همراهی کند تا زمانی که حداقل به درب قصر برسند. صرفا محض احتیاط اگر که اتفاق غیر منتظرهای قرار بود رخ دهد. سیلور و فِکس، گروه را ترک کرده بودند و به سوی قصر سیزدهم میرفتند. هر دو نیاز داشتند گفتگویی جدی با پدرشان داشته باشند. پس از حادثهی مرتبط با فِکس همهچیز عجیب حس میشد، و به عنوان یک خانواده، باید با هم در رابطه با گام بعدیشان تصمیم میگرفتند.
چیز دیگری که به ذهن گروه خطور کرده بود این بود که چرا در طول جلسه به هجوم دالکیها هیچ اشارهای صورت نگرفت. ادوارد توضیح داد که خون آشامان تلاش کردند همهجا دنبال دالکی بگردند ،اما هیچ چیزی دستگیرشان نشد. بی اطلاع از این حقیقت که در واقع آن دالکی همان موجود کوچکی بود که بر روی شانهی وُردِن قرار داشت.
چیزی که به نفع آنها از آب در آمد این بود که ادوارد نمیدانست دالکی بخشی از گروه کوئین میباشد. فرض کرده بود که دالکی بصورت اتفاقی در مبارزه شرکت کرده و کاملا فلسفه جدایی دارد. پس وقتی از او راجب آن پرسیدند، خودش نیز آن را تایید نکرد. حتی وقتی که از مهارت نفوذ برای برملا کردن هویت افراد دخیل در نقشهشان استفاده کردند، اطلاعی از این موضوع نداشت. در نتیجه گفتگویی مجزا در رابطه با آن مشکل صورت گرفت.
در حالی که به سوی قصر حرکت میکردند، کوئین ذهن خود را در راستای گام بعدیشان درگیر کرده بود.
پیش خود فکر کرد: «باید اینجا بمونم؟ ولی نمیتونم!» بیشتر از اینکه نتواند، علاقه و تمایلی به آن نداشت. به دیگران در پشت خودش نگاه کرد، وُردِن، پیتر، و همچنین لوگان. شاید قبل از آشنایی با آنها، به راحتی میتوانست زندگی خود را تغییر بدهد، اما اینکه ناگهان در چنین جایی زندگی کند، و نه تنها آن، بلکه یک رهبر نیز باشد.
صرفا این چیزی نبود که کوئین خواستار انجام آن باشد. تنها میخواست آزاد باشد، و تحت سلطهی خون آشامان، یا انسانها، احساس آزادی و رهایی نداشت.
مشکل دیگر، این بود که نه تنها او، بلکه بقیه هم قرار بود بزودی به مدرسه بازگردند. قبل از شروع سال تحصیلی دوم تنها یک هفته باقی مانده بود.
در حالی که غرق در افکار بود، لوگان به سوی او آمد: « زیادی نگران نباش. در بدترین حالت، خاطراتمون میتونه پاک بشه. مسئلهی مهمی نیست. همیشه میتونم نوعی مستند از این اتفاقات تهیه کنم و قایمش کنم. صرفا بعدا تماشا کنم. همون حس و حال رو نداره، اما حداقل در هر حال اطلاعات رو خواهم داشت.»
لوگان گفت: «مشکل اصلی، تویی کوئین. وقتی که صحبت میکردند، به هیچ گزینهای در رابطه با ترک تو اشاره نشد.»
لوگان چیزی نگفت، اما مشغول فکر کردن به گزینههایی بود که خودشان را نیز از این مخمصه نجات ب...
کتابهای تصادفی


