سیستم خوناشامی من
قسمت: 498
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
مشکلات غیرمنتظره
قبل از اینکه کوئین مراسم را آغاز کند، اطمینان حاصل کرد که قبل از آن با ادوارد صببت کرده باشد. اکنون تجربهی بیشتری در تبدیل افراد داشت و در دفعات گذشته، دقیقا به بهترین شکل ممکن فرایند را به اتمام نرسانده بود.
همیشه این خطر وجود داشت که شخص تبدیل به موجودی پیچیده شود، اما اکنون با حضور ادوارد، اعتماد به نفس خیلی بیشتری داشت. چه جایی بهتر از قصر دهم برای تبدیل یک شخص، مکانی که هر چیز مورد نیازی را میتوانستند تهیه کنند. کوئین حتی ادوارد یکی از باتجربهترین خون آشامان شوالیه را در نزد خود داشت.
پس ادوارد تصمیم گرفت مواردی را گردآوری کند، صرفا محص احتیاط که اگر اوضاع و فرایند به خوبی پیش نرفت. با این حال، وقتی که دید ادوارد با تیرکمانی عجیب در دست برگشته است نگرانی چهرهاش را در بر گرفت. بنظر میرسید برای قرارگیری کمانهای بخصوصی طراحی شده است و حاوی کریستالهای آبی رنگی بود که معمولا به چشماش میخورد.
«اون برای چیه؟» علاقهای به پرسیدن این سوال نداشت، ولی مجبور بود.
ادوارد در پاسخ گفت:«همونطور که ممکنه بدونی، تکاملهایی وجود داره که نسبت به بقیه کمتر خوشایند هستند. ذرهای دوست ندارم که این دختران زیبا به چیزی.... ناخوشایند تبدیل بشوند، اما باید برای بدترین شرایط خودمون رو آماده کنیم.» صدای کلیکمانندی شنیده شد و تیر کمان به عقب کشیده شد و پیکان سیاه رنگی درون آن جایگذاری شد.
اما دو دختر همچنان نامطمئن بنظر نمیرسیدند و آمادهی تغییر بودند. کوئین هر دو را آماده کرد، و آمادگی داشت که یکی پس از دیگری آیین را اجرا کند. بهتر بود که اینگونه روند طی شود، محض احتیاط که اگر یکی از آنان مشکلی داشت. شاید هم هر دو. دست خود را برید و بخش سیستم را فعالسازی کرد، و آماده بود هردوی آنها را تبدیل کند.
چشمان خود را بستند، سر خود را بلند و دهانشان را باز کردند. در حالی که کوئین از کنارشان گذر میکرد، متوجه شد که نسبت به اولین باری که با اِرین ملاقات کرده بود قدش بلندتر شده است. تکامل واقعا بدن او را تغییر داد.
اولین کسی که فرایند را شروع کرد اِرین بود. خون به پایین گلویاش سر خورد، و سوزانندگی در تمام بدن خود را حس کرد سینهی خود را چنگ زد و به زانو افتاد، زیرا انگار که اندام درونی او در حال سوختن بود.
لئو فریاد زد:«درد رو کنترل کن!! از چیزای وحشتناکتر از این جون سالم به در بردی. این در برابر زجری که متحمل شدی هیچی نیست. این فقط رنج جسمیه. درست مانند وقتی که ذهنت رو برای استفاده از چی متمرکز میکنی الان هم تمرکز کن، و کمک خواهد کرد.»
کاری که استادش گفت را انجام داد، و شروع به متمرکز کردن ذهن خود کرد. باعث شد تا حدودی جلوی درد را بگیرد، اما فراتر از تصور او وحشتناک بود. دیدن چهرهی رنجور اِرین به این صورت، چیزی بود که...
کتابهای تصادفی


