فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 500

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

به سوی مقبره‌های خاندان دهم

با حضور لئو نزد پسران، کوئین اطمینان داشت که در طول این کاوش به هر مشکلی که برخورد کردند، او قادر به مقابله با آن خواهد بود، حتی بیشتر از حالتی که خودش شخصا آن‌ها را همراهی می‌کرد. حتی اگر خون آشامان بر علیه کوئین و رهبر خاندان‌ دهم بودند، احمقانه بود که به چنین زودی پس از اعلام حکم توسط شاه دست به کاری بزنند، در نتیجه پسرها از دست بقیه در امان بودند.

هر چند، چیزی که ادوارد نسبت به آن اطمینان نداشت خود شخصه لئو بود. متوجه نمی‌شد که چرا دقیقا به محض اینکه لئو اعلام همراهی کرد، کوئین نسبت به اینکه به جای خطرناکی می‌رفتند دیگر احساس نگرانی نداشت. با در نظر گرفتن توصیفاتی که شنیده بود، مکانی پر از وندیگو‌ها و خدا می‌دانست دیگر چجور موجوداتی. اگر کوئین از خودش چنین درخواستی کرده بود، او نیز آن‌ها را همراهی می‌کرد، اما در عوض از او خواسته بود که اینجا بماند و به انجام دیگر وظایف خود کمک کند.

گروه در حالی که برای سفر کوچک و کوتاه خود آماده می‌شد به ناحیه‌ی پذیرایی رفت. هم‌چنین ادوارد گفت که از کسی برای هدایت آن‌ها از میان جنگل و در حین برگشت از کوه دعوت کرده است.

وقتی که به نقطه‌ی دیدار رسیدند، به طرز خوشایندی از دیدن پسرک کوچک غافلگیر شدند.

دست خود را تکان می‌داد و لبخند می‌زد:«سلام به همگی.»

پسرک کوچک "تیمی" بود، کسی که در تمام این ماجرا بیش از یک‌بار به آن‌ها کمک کرده بود.

در حالی که مشغول راه رفتن و احوال پرسی بودند، ادوارد همچنان لئو را تحت نظر داشت. چیزی که برنامه‌اش را ریخته بود نوعی آزمون کوچک بود. دستانش به مه تبدیل شد، و قصد داشت لئو را اندکی غافلگیر کند.

ادوارد پیش خود فکر کرد:«خیلی محکم نمی‌زنم.» اما بعد...

به محض اینکه ادوارد قصد حمله را داشت، قبل از اینکه حتی حرکت کند، لئو برگشت و در جهت او نگاه کرد. می‌توانست دست او بر دسته‌ی شمشیرش را ببیند و انگشتانش را بر روی آن بالا و پایین می‌آورد.

قبل از اینکه مجددا روی خود را برگرداند لبخند کوچکی بر چهره‌ی او پدیدار شد.

ادوارد گمان کرد:«آیا اون مرد واقعا نابیناست؟» به شکلی، به نحوی، می‌دانست که ادوارد قصد حمله دارد.

اکنون ادوارد دلیل میزان اعتماد کوئین و اینکه چرا او را به عنوان خون آشام شوالیه خود انتخاب کرده بود می‌دانست. با همراهی و محافظت او از پسرها، واقعا دلیلی برای نگرانی وجود نداشت.

لوگان گفت:«بسیار خب، ما رفتیم. کوئین، نقاب رو روی چهره‌ات نگه دار، اگه به چیزی نیاز داشتیم از طریق اون باهات ارتباط برقرار می‌کنیم.»

لئو، تیمی، بُردِن، وُردِن و لوگان راهی سفر خود شدند و کوئین تنها می‌توانست امیدوار باشد که به چیزی که می‌خواهند برسند. و در رابطه با پیتر، او نیز در وضعیتی مشابه کوئین قرار گرفت.

با در نظر گرفتن اینکه تا اخیرا یک مجرم محسوب می‌شد، گمان کردند که بهتره اکثر اوقات را نزد کوئین باقی بماند.

پس از گشوده شدن در برای خروج گروه، غافلگیری کوچکی منتظرشان بود. شخص بخصوصی با موهای مشکی و جمع شده‌ی خود در پشت سرش، نزد در ایستاده بود. دستش در هوا بود گویی که قصد داشت همین ا...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی