سیستم خوناشامی من
قسمت: 501
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
نگاهی به آینده
دو دختر با دقت به سیا که بر روی تخت دراز کشیده بود نگاه میکردند. این بار دومی که بود لایلا در این موقعیت قرار داشت، و تنها میتوانست دلاش به حال دخترک بسوزد. وقتی که اِرین این نگاه ناراحت را روی صورت او دید، قلباش به درد آمد.
باعث شد پی ببرد که لایلا واقعا به سیا اهمیت میداد، شخصی که اِرین حتی از او شناخت کاملی نداشت. زمان زیادی از ارتباط آن دو گذشته بود، و اگر کسی میپرسید که آیا در دروان مدرسه دوستان صمیمی و نزدیکی بودند یا نه، او در جواب میگفت نه.
نمیدانست چرا، اما در گذشته همیشه این گونه بود، و به دیگران اجازه نزدیکی و صمیمی شدن با خود را نمیداد، اما در مدت زمان حضورش در خالص. متوجه ماهیت خلأ خود شد، یک دوست و همراه. تمام چیزی که به آن فکر میکرد مدت زمان سپری شده با لایلا بود.
اِرین:«اشکالی نداره اگه یکم دربارهاش برام تعریف بکنی؟»
نمیخواست همچون گذشته، سر باشد و دیگران را از خود دور کند، و بجای اینکه نسبت به دوست جدید لایلا احساس حسادت داشته باشد، بهتر بود که هر دو آنان را بشناسد.
لایلا، با لبخندی اتفاقاتی که برای سیا رخ داده بود و دلایل آن را توضیح داد. هویت واقعی او و اینکه چگونه در حقیقت یک مامور برای خالص بود.
اِرین، با قصد شوخ طبعی گفت:«پس به گمونم هر سه تامون چیزی رو در اشتراک داریم، اینکه همگی برای خالص کار میکردیم.»
در آن لحظه، سیا از جایی که قرار داشت بیدار شد. دو دختر تکان خوردند، و آمادهی رخ دادن اتفاقی غیر منتظره بودند، اما هیچ سر و صدا یا جیغی ایجاد نشد، بلکه تنها حرکاتی آرام داشت.
سیا دست بر روی شکم خود گذاشت زیرا اتفاقات لحظات گذشته را به یاد میآورد، هیچ زخمی وجود نداشت، و سپس به ناخنهای خود نگاهی کرد اما آنان نیز تیز نبودند. رنگ موی اِرین تغییر کرده و حتی دندانهایش کمی تیز تر شده بود. لایلا برآمدگیهایی داشت و بعد از تبدیل، حتی ظاهرش بیش از قبل تفاوت کرده بود.
در نتیجه سیا نیز چنین انتظاری از خود داشت، اما در حالی که بدن خود را بررسی میکرد، هیچ تفاوتی را حس نکرد. پس سپس مشت خود را در انتطار یک قدرت تازه از راه رسیده مشت کرد، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
گفت:«یعنی کار نکرد؟»
اِرین پاسخ داد:«نه، قطعا کار کرده. نزدیک بود پردههای گوش پسر بچه رو پاره کنی، و در رابطه با کوئین اون هم روی زمین جلوی تو افتاده بود.»
سیا، حقیقتا پس از اصابت تیر کمان به خود چیز زیادی به خاطر نداشت، اما اگر تغییراتی داشت، اکنون او واقعا چه چیزی بود؟
لایلا گفت:«میدونم داری راجب چه چیزی فکر میکنی. ادوارد و کوئین گفتند تو چیزی هستی به اسم بانشی. یک چیزهایی راجبشون یاد گرفتم، و گویا قادر هستند پیش بینی کرده یا وقوع اتفاقات آینده رو ببینند. اما دربارهی ق...
کتابهای تصادفی


