سیستم خوناشامی من
قسمت: 502
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
از نگاه چشمان دیگری
حس ضعف کوئین را کاملا در بر گرفت و او باری دیگر بینایی خود را از دست داد. بار آخری که چنین اتفاقی برای او رخ داده بود، بر میگشت به اولین باری که کتاب را بدست آورده بود. حال حاضر ذهناش هشیاری داشت، اما هیچ نمیدید.
نمیشد آن را به سادگی توصیف کرد زیرا طوری نبود که چشمان آدمی بسته باشد. هیچ رنگی وجود نداشت، هیچ. همچون زمانهایی نبود که به تفکری عمیق و فضایی خالی رجوع میکرد؛ او حس میکرد که در هیچ جایی قرار ندارد.
تا که بالاخره، چیزی شروع به پدیدار شدن کرد.
کوئین گمان کرد:«آیا دارم دوباره بیدار میشم؟»
اما عجیب بود زیرا ذهن او از قبل هشیاری داشت، پس چرا بدن و چشماناش در راستای این باور عمل نمیکردند. نهایتا، کوئین میتوانست خود را در اتاقی ببیند، هر چند، شناختی از آن نداشت. اتاق در خفا قرار داشت، و هالهای از رعد و برق آبی رنگ در طرفی دیده میشد که به درخشندگی خود ادامه میداد.
صدایی از سویی گفت:«وینسنت، گویا حادثهای پایین داره رخ میده.»
سپس، دید و تصاویر روبروی چشمان کوئین بدون اختیار او تغییر کرد، و به مردی که در سمت راست خود، با کت و شلواری سیاه و سفید قرار داشت نگاه کرد. باورش نمیشد، شخص مورد توجه او شبیه نسخهای جوان تر از ادوارد بود. ادواردی که حداقل 50 سال جوان تر بود.
دوباره، بدون کنترل و اختیار کوئین، بدن او در حال حرکت بود و تمام چیزهایی که مشاهده میکرد اعمال او نبود و سپس بدناش به سوی قاب بزرگ شیشهای در سمتی از اتاق حرکت کرد. و بالاخره میتوانست به ماهیت خود پی ببرد، یا حداقل میتوانست حدس بزند.
به پایین نگاه کرد، و متوجه مردم شد، بیش از آن که قابل شمارش باشد و همگی میرقصیدند و نورهای درخشان خاموش و روشن میشدند. نوعی از موسیقی پخش میشد که کوئین هرگز نشنیده بود. این مکان با نام کلوپ شبانه شناخته میشد.
در آن لحظه، کوئین متوجه اتفاقات اطراف خویش شد، و بر اساس چیزی که مشاهده میکرد، و همچنین نسخهی ظاهرا جوان تر ادوارد و طوری که او را صدا زده بود، او در گذشته قرار داشت. اما نه مانند چیزی که پنجه استخوانی به او نشان داده بود. طوری که میتوانست از افق تمام اتفاقات در جریان را ببیند.
این فرق داشت، اکنون کوئین در جایگاه خود وینسنت قرار داشت، و تمام کارهایی را که وینسنت در آن زمان انجام داد تجربه میکرد. آنان در گذشته بودند.
با اینکه در بدن وینسنت قرار داشت، هیچ کنترل بر اعمال یا گفتههای خویش نداشت. همچون تماشای یک فیلم از طریق دوربین واقعیت مجازی، زمانی که همهچیز را به عنوان شخصیت اصلی مشاهده میکردید.
کوئین گفت:«وینسنت، در تلاشی چه چیزی رو به من نشان بدی؟ آیا بجای اینکه صرفا بهم بگی باید با چشمان خودم ببینماش؟» اما هیچ پاسخی دریافت نکرد و نمایش ادامه یافت.
همان لحظه، مردی با عجله وارد اتاق شد و در را به کنار کوبید.
«قربان، فکر میکنم بزودی وضعیت از کنترل ما خارج بشه، بهتر هست که شخصا خودتون بیاید.»
با نگاه کردن به بیرون پنجره شیشهای، ادو...
کتابهای تصادفی


