سیستم خوناشامی من
قسمت: 504
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۰۴: اون دختر رو با خودم میبرم
حتی یک انسان در کلوپ بیدار و هشیار نبود، و درست مانند آن هشت مرد در شب اول، تک تک آنان جمع شده بودند. اما نه تنها این، بلکه هر اثری که زمانی حاکی از وجود این کلوپ بود، داشت نابود میشد.
منظره تماما چیزی بود که کوئین نمیتوانست باورش کند. میخواست فریاد بزند، آنان را متوقف کند، بپرسد که قصد انجام چه کاری را با تمام افراد حاضر در اتاق دارند. اما تنها نقش او در این داستان, یک ناظر بود. و بزودی پی برد، که تمام این اتفاقات در گذشته بوده و از قبل رخ داده است.
ادوارد و وینسنت همهچیز را مشاهده میکردند. وینسنت گفت:«پس آمادهای برای باقی سال برگردی؟ جیم از بازگشتاش خوشحال میشه، میدونی که اون هر روز از تو میپرسه.»
در آن لحظه، دختری را دید که دقایقی پیش با او صحبت میکرد، همچون بقیهی انسانها روی زمین کشیده میشدند.
وینسنت در حالی که میرفت گفت:«حواستون باشه تکلیف هر چیزی مشخص بشه، نمیتونیم اجازه بدیم کسی به این ماجرا پی ببره.»
همهچیز در چند ساعت انجام شد، و خون آشامان نیز تیزکار بودند. در نهایت، گروه آنان به همراه ادوارد همگی برگشتند، و باری دیگر در اتاق تاریک قرار داشتند. علاوه بر آنان، ماشینهای متعددی که قفس و محفظهی درونشان با انسان پر شده بود. کریستالهای آبی انرژی حرکت را تأمین میکرد.
تنها کار باقی مانده روشن کردن دستگاه تلپورت بود، و زمان بازگشت آنان به زیستگاه خون آشامان فرا رسیده بود. پس از عبور آخرین انسان، دستگاه عجیبی روی زمین پرتاب شد. شمارش معکوسی به نمایش گذاشته شد و لحظاتی بعد، منفجر شد و هر مدرک باقی مانده از آن تکنولوژی پیشرفته که در دنیای بشر معرفی نشده بود را نابود کرد.
در حالی که حرکات وینسنت را دنبال میکرد، کوئین متوجه شد که مکانی که در آن حضور داشتند دقیقا شبیه زیستگاهی که امروزه میشناختند نبود. اندکی ظاهر متفاوتی داشت و در آسمان تنها یک ماه حضور داشت. که نشان میداد دستگاه تلپورتی که از آن استفاده کردند هنوز روی زمین قرار داشت.
گروه به همراه ادوارد مشغول هدایت مردم به جایی بودند، و وینسنت به شخصه باید به پادشاه در رابطه با وظایف خود گزارشی میداد. توسط ان گزارش، کوئین متوجه شد که استفادهی آن انسانها و همچنین شغل وینسنت چیست.
گویا کار وینسنت این بود که هر سال انسانهایی را پیدا کند که به عنوان منبع خون برای همگی بکار میرفتند. تاریخ اژ قبل مشخص شدهای وجود داشت و همچنین ظرفیتی که باید به آن میرسید. کوئین ایدهای نداشت که او برای چند سال مشغول این کار بوده. تنها با در نظر گرفتن نوع رفتار او، میتوانست بفهمد که در برابر انجام چنین مأموریتی بیحس و خنثی شده است، یا که از ابتدا هرگز به انسانها اهمیت نمیداد.
با این حال، کوئین حس میکرد وینسنتای که اکنون میشناخت و سیستم AI که معمولا با او صحبت میکرد، همچون دو شخص کاملا متفاوت بودند. چیزی میبایست در این دوران تغییر کرده ب...
کتابهای تصادفی
