فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 505

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۵۰۵: رهایی و گریز!

همان طور که امر شد، کیتی از اتاقک خویش بیرون آورده شد، سپس به همراه جیم و وینسنت راهی قصر شدند. اولین باری بود که کیتی سلول زندان خود را ترک کرده و کاملا بیدار و هوشیار بود. با چرخاندن سر خود، همه‌چیز را مشاهده کرد، و منظره زیبای اطراف خود را نگاه می‌کرد.

همه‌چیز در اطراف‌شان بنظر می‌رسید که از عصر ویکتوریا ساخته شده باشد. با این حال، به نحوی اثرات استفاده از تکنولوژی پیشرفته در مکان‌های بخصوصی به چشم میامد. جامعه‌ای نوین و غیرنقدی که بچه‌های آن با وسایل واقعیت مجازی بازی می‌کردند، و حتی مکانیسم‌های جابجایی خودکار وجود داشت. ماشین‌هایی که گویی بدون کنترل و کمک دیگران به حرکت در می‌آمدند.

کیتی پرسید:«من کدوم گوری هستم؟»

«خفه شو، تو حق نداری با اون اینجوری صحیت کنی!» جیم از کوره در رفت، و انگار قصد داشت به عنوان یک یادآوری به پشت سر او ضربه بزند، اما قبل از آن وینسنت سر خود را رو به او برگرداند بود، و چشمان‌اش، می‌توانست سخنان چشمان او را بخواند... به او می‌گفتند که بس کند.

وینسنت، در حالی که مسیر خود به قصر را ادامه می‌دادند گفت:«نیازی نداری که بدونی.»

برای او مشخص بود که این مرد مسئول بوده، و ترتیب دهنده‌ی همه‌چیز در کلوپ شبانه او بوده است. شاید او حتی عامل گم شدن آن پسران در گذشته بود. سوالی که وجود داشت، عاقبت او و بقیه‌ی افراد حاضر در آنجا بود.

زمانی که به خودش آمد، از میان راهروهای زندان عبور می‌کردند، و چیزهایی را که مشاهده کرده بود تنها می‌توانست در یک کابوس تصور کند، یا یک صحنه‌ی فیلم.

پیش خود فکر کرد:” -آیا در جهنم هستم؟” اگر او مرده بود و سپس به چنین مکانی انتقال یافته بود، یقینا آن را باور می‌کرد.

پس از اینکه بالاخره به قصر رسیدند، سریعا به آزمایشگاه او رفتند، و جیم، همچون همیشه، بیرون از این بخش باقی ماند. پس تنها افراد حاضر در اتاق وینسنت و کیتی بودند. دستبند یا چیزی از قبیل آن بر تن نداشت، و صرفا او را همراه خود آوردند.

گمان کرد:«نگران نیستی که یک وقت به سرم بزنه فرار کنم؟»

بی هیچ حرفی، وینسنت مستقیما سراغ کار خود رفت، و پس از چرخاندن لوله‌ای پلاستیکی بالای عضله‌‌ی بازوی او سوزنی وارد کرد و شروع به گرفتن خون او کرد. کیتی می‌خواست حرکت کند، مخالفت کند، اما وقتی که چشمان آنان به یکدیگر افتاد، در جای خود یخ زده و بی‌حرکت ماند.

بدن او به حرف‌‌اش گوش نمی‌داد، و حس می‌کرد که انجام هیچ کاری در توان‌اش نیست.

کیتی بر چارپایه‌ای که در گوشه اتاق قرار داشت نشسته باقی ماند، و وینسنت، با خون جدیدی که بدست آورده بود، خوشحال بنظر می‌آمد. گویی که می‌توانست پیشرفت بزرگی حاصل کند. به کار ادامه داد، و ادامه داد، و نهایتا، سکوت با سوالی شکسته شد.

کیتی پرسید:«با خون من داری چیکا...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی