سیستم خوناشامی من
قسمت: 506
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
دستان خونین
حسی که کیتی میان گذر کردن از میان شهر داشت، چیزی بود که مدتها آن را احساس نکرده بود. احساسات او هنگام زمان آمدن به این مکان عجیب داشت احیا میشد. ترس و وحشت بود. تمام موهای بدناش سیخ شده بود.
دور شدن توسط یک غریبه، تازه آن هم یک خون آشام غریبه، سوالات زیادی در ذهناش بوجود آورده بود. قصد انجام چه کاری را داشت، چرا تنها او انتخاب شد و نه شخص دیگری؟ مشغول اندیشیدن به این مسائل چیز دیگری به ذهناش رسید، برای اولین بار، دنبال کسی بود. وینسنت کجا بود؟
باورش نمیشد، اما حال حاضر با وینسنت احساس امنیت داشت، اما با فرد روبرویاش چنین چیزی صدق نمیکرد.
بالاخره، به قصر رسیدند، که او هیچ شناختی نسبت به آن نداشت، اما یکی از چهارده قصری بود که فراتر از تمام سازهها قرار داشتند. با این حال چیزی که متوجه آن شد این بود که فرد همراهاش دارای نوعی مقام و قدرت بود.
زمانی که وارد قصر شدند، درست همانند وقتی که با وینسنت بود، همگی به دو خون آشام همراه او خوشآمد گفتند. زمانی فکر میکرد که وینسنت شاه است و بخاطر همان همگی حاضرند از او پیروی کنند، اما اکنون با دیدن این صحنه، باعث شد پی ببرد که سیستم جهان خون آشامان بسیار پیچیده تر از چیزی است که در ابتدا فکر میکرد.
مرد جوانتر میان آن دو گفت:«اینجا خواهی موند.» اولین فرد موهای تیغ تیغی سیاه و کت پشمی بر پشت خود داشت، و دیگری فرد محترم کهن سن تری بود. به آن زرق و برق لباس نمیپوشید، ولی در همان حد مغرور بود.
در طبقهی همکف قصر قرار داشتند و به سوی بخش پشتی حرکت کردند. در اینجا او را به اناقی هدایت کردند، اما حس خوبی به او دست نداد. در حالی که بقیه بخشهای قصر روشن و پر از خدمتکار بود، این اتاق فرق داشت.
با این حال، کیتی حرفی نزد، از وینسنت یاد گرفته بود که بقیه مانند او آرام نیستند، و خودش نیز متوجه این موضوع در سلولهای زندان شده بود. هر از چندگاهی، فردی حرفی میزد، و خون آشامان به او میتوپیدند.
بر اساس گفتههای وینسنت، بخاطر این بود که در ذهن خون آشامان تفاوت اندیشهای وجود داشت. بدین شکل که، خون آشامان برتر از انسانها بودند یا که برای محافظت از آنان وجود داشتند. ریشهی باور دوم این بود که بر روی خون انسان بابت ادامه حیات خویش تکیه میکردند. برخی گمان میکردند که عجیب است خودت را از جانوری بالاتر ببینی که برای زنده ماندن به او وابسته بودی.
پس چرا قدرت بیشتری از آنان داشتند، چرا جهان بدین شکل آن را مقرر کرده بود، و در نهایت تعدادی از خون آشامان عقیده داشتند که نگهبانان انسانان هستند.
درها گشوده شد، و اتاق تاریک بود، در حدی که کیتی نمیتوانست درون آن را ببیند، اما چیزی که سریعا م...
کتابهای تصادفی
