سیستم خوناشامی من
قسمت: 507
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
افسانه خون آشامان
گاوین تمام جزئیات دو خون آشامی که دیده بود را توضیح داد، و یکی از این جزییات ظاهری جلب توجه کرد. پوشش و لباسهای آن خون آشام. پشمی که معمولا دور گردن خود میانداخت. این توصیف وینسنت را جلب کرد، و پی برد که آن شخص رهبر خاندان هشتم است. خاندان اسنَکِر.
به سوی قصر بر میداشت، و این را نشانی خوبی پنداشت. مهارت خاندان هشتم تله پاتی بود. بخاطر همین، با خاندان آنان گویی که رابط بوده باشند به خوبی برخورد میشد، اما وینسنت بیشتر ممنون این بود که مهارت آنان جزو خطرناکترین ها نیست.
در آن صورت، اگر کار به درگیری ختم میشد، صرفا خودش به تکی کفایت نمیکرد. در آن صورت، میتوانست به کسی که همیشه همراهاش بود تکیه کند.
درون اتاق، کیتی هم اکنون به طور جدی انتخابی را در نظر میگرفت، اینکه خودش را بکشد یا نه. بنظر میرسید چنین کاری راه آسان تری برای خلاص شدن از این وضعیت باشد. نمی خواست تجربه کند... زجری را که به آن زن اجبار شده بود.
اما قبل از اینکه بتواند تصمیمی بگیر، درها گشوده شد و همان خون آشام جوان وارد اتاق شد. پشت سرش درها بسته و اکنون فقط کیتی و او در اتاق حضور داشتند.
مرد لباسهای خود را عوض کرده، و اکنون رخت حمام بر تن کرده بود، در دست خود لیوانی از مایع قرمزی داشت که مدام آن را بو میکرد و لبخند میزد.
کیتی در امید اینکه بتواند زمان بیشتری برای خویش بخرد، به چه فایده نمیدانست، پرسید:«چرا داری اینکار رو انجام میدی؟» اما اگر حتی ثانیهای میتوانست به حیاتاش اضافه کند، از آن گذر نمیکرد.
مرد گفت:«قراره بزودی بمیری، پس چه فایده؟» جرعههایی از لیوان خود نوشید و به سوی او قدم برداشت. کیتی در همین حین به عقب گام بر میداشت، و به زنان مرده و برهنه نگاه میکرد.
با صدا و لحنی آرام گفت:«شاید بتونم بهت کمک کنم. شاید اگه بدونم دنبال چی هستی، بتونیم با همدیگه همکاری کنیم. مشخصا اونها رو برای خونشون نمیکشی، درسته؟ از اون به قدر کافی داری... پس خواهش میکنم اجازه بده کمکات کنم؟» حال حاضر، با تمام توان تلاش میکرد نگران بنطر نیاید. ارادهی قویاش بر ترس او غلبه میکرد، اما نمیدانست تا چه زمانی، و دستاناش در پشت بدن او همچنان به لرزیدن ادامه میدادند.
مرد جوان لحظهای برای فکر کردن ایستاد...شاید در نهایت یک تغییر، یا فردی مشتاق چیزی بود که او نیاز داشت. مرد گفت:«خب، بزار ببینیم بعد از اینکه جوابام رو شنیدی هنوز هم همینجوری فکر میکنی یا نه.»
«میدونی، ما شبیه شماها نیستیم... شاید از قبل بدونی البته، اما ما خودمون رو خون آشام خطاب میکنیم. خون آشامان قادرند با نژاد خود جفت گیری کرده و فرزندآوری کنند، همونطور که شما انسانها میتونید.»
»اما، اگر قرار بود یک خون آشام و انسان جفت گیری کنند. غیر ممکن هست که دارای فرزندی بشوند، یا حدا...
کتابهای تصادفی
