فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 510

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

صدا ناپدید شد

گویی، بالاخره کوئین نزد خود بر می‌گشت. در حالی که چشمان‌‌اش گشوده می‌شد می‌توانست سقف زیرزمین را با ته رنگ نارنجی‌، و مشعل‌های متعددی که اتاق را روشن کرده بودند ببیند. وقتی که برخاست، از دیدن اینکه در همان اتاق قبلی قرار داشت تعجب کرد.

به سرعت شروع کرد به لمس بدن خود، تا ببیند تغییری وجود داشته یا نه. برگشتن به بدن خود احساس عجیبی داشت انگار که آن بدن متعلق به او نبود. هر چه نباشد، تمام زندگی وینسنت را همراهی و تجربه کرده بود.

زمانی برای صرف نظر کردن وجود نداشت، او تک تک ثانیه‌های عمر وینسنت را از کلوپ شبانه تا زمان مرگ‌اش زندگی کرده بود. به صورت خود دست زد، تا ببیند ریش در آورده بود یا نه. کوئین حتی تا هفده سالگی صورت‌اش مو در نیاورده بود، می‌توان گفت صرفا ژنتیک آن را نداشت، اما در گمان بود که چه مدت زمانی سپری شده است.

زمانی که صورت خود را حس کرد، همچنان چنین چیزی وجود نداشت. اما وقتی که به جلوی خود، مقبره‌ی خاندان پنجم نگاه کرد، پیکره‌ی روح مانند و شناور در هوا به نام وینسنت، دیگر آنجا قرار نداشت.

ادوارد، در حالی که کوئین بدن خود را از زمین بلند می‌کرد پرسید:«همه‌چیز روبراهه؟»

کوئین در جواب گفت:«چه مدت زمان گذشته؟»

«نگران نباش، چیز زیادی نبود نهایت چند روز.»

کوئین با شوکه گفت:«چند روز!» هر چند نمی‌توانست نمی‌توانست زیادی غافلگیر شده باشد. اگر سال‌هایی را که در خاطرات وینسنت زندگی کرده بود نیز گذشته بودند، نمی‌توانست حرف ادوارد را باور کند، اما نگرانی و دغدغه‌ی اصلی او برای لئو و دیگران بود و اکنون قبل از اینکه تصمیمی بگیرند حتی زمان کمتری از قبل داشت.

ادوارد به کوئین کمک کرد از زمین بلند شود و مدام به او نگاه می‌کرد. پس از فهمیدن راجب گذشته‌ی وینسنت کوئین می‌دانست که واقعا می‌شد روی ادوارد حساب کرد، او نیز حتما راجب اعمال رهبر دهم مطلع شده بود، با این حال تصمیم گرفت او را ترک نکند و با این باور ادامه دهد که حتما وینسنت دلیلی برای اعمال خویش داشته بوده.

چیزی که کوئین دوست نداشت، این بود که ادوارد اکنون به شکل عجیبی به او خیره مانده بود.

ادوارد پرسید:«خب، چیزی گفت؟ منظورم وینسنت هست، روح‌اش رو دیدم و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم، داخل بدن تو رفت و دوباره ناپدید شد.

کوئین چیزهایی را که تجربه کرده بود برای ادوارد توضیح داد، به همراه جزئیات سنگین، مسائلی که تنها ادوارد و وینسنت‌ می‌بایست می‌دانستند، و حتی چیزهایی وجود داشت که ادوارد از آن بی خبر بود. کوئین احساس می‌کرد که ادوارد باید حقیقت و اتفاقاتی که برای وینسنت رخ داده بود را بداند، پس از ترک او و این همه زمان وفادار باقی ماندن لیاقت چنین چیزی را داشت.

با این حال پس از شنیدن تمام داستان، ادوارد متعجب بنظر نمی‌آمد، در عوض، لبخندی بر چهره او پدیدار شد. «پس گویا در آخر تونست به آرامش و رضایت برسه.»

هر چند، در حالی که کوئین داستان را تعریف می‌کرد چیزی عجیب بنظر می‌رس...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی