سیستم خوناشامی من
قسمت: 511
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
انتخاب یک مهارت
در حالیکه کوئین گذشتهی وینسنت را تجربه میکرد، بقیهی گروه به همراه دخترها مشغول انجام کارهای خود بودند. پسران از قبل آنجا را ترک کرده و به سوی کوهی که بار اول از آن بیرون آمدند رفته بودند.
دخترها، به همراه سیا نمیخواستند صرفا بیکار گوشهای بنشینید و علاقه داشتند بیشتر راجب مهارتهای خود بدانند. فیل، معلم لایلا در مدرسه علم و دانش زیادی داشت و اگر لایلا به درست خاطر میآورد، او متعلق به خاندان اول بود، همچون زاندر و اِمی، که او قصد داشت از آنان نیز بخاطر کمکی که در آن روز کردند تشکر کند.
رفتن به محدودهی قصر رهبر اول شاید بهترین تصمیم نبود، اما در عین حال، مگر دیگر چه زمانی میتوانستند به اینجا بیایند. امکان داشت بزودی آنجا را ترک کنند و بر اساس گفتههای ادوارد، پس از آشوب و غوغا هیچ فرصت بهتری دیگر ایجاد نمیشد. اکثر رهبران در واقعیت در قصر خود حضور نداشتند و برای تصمیم گیری راجب اتفاقات آینده در قصر پادشاه قرار داشتند.
با این حال همانطور که انتطار میرفت، وقتی لایلا، به همراه اِرین و سیا در پشت خود به آنجا رسیدند، بیش از چیزی که گمان میکردند جلب توجه کردند. گویا افراد زیادی چهرههای آنان را به خاطر داشتند. هر چند از آنجایی که رنگ مو و ظاهر اِرین کمی تغییر کرده بود، مردم او را نشناختند و صرفا در نظرشان همچون یک خون آشام عادی دیگر جلوه کرد.
اما چیزی که بیش از همه مردم را غافلگیر کرد، این بود که آنهایی که در گذشته بوی انسان میدادند، دیگر اینطور نبودند، مانند سیا. در طول مبارزه، پس از افشا شدن وُردِن، تا زمان انتهای مبارزه، عطر آنان نیز کم رنگ شد و از بین رفت. و تفاوت میان انسانها، و خون آشامان را مشخص کرد.
اِرین رسید:«میدونی داری کجا میری؟» گویی که سه دختر بی هدف در منطقهی اول قدم میزدند، و دیگران به خیره بودن و اراجیف گویی خویش ادامه میدادند.
لایلا پاسخ داد:«حقیقتا نه. فقط یادمه که اِمی گفته بود در منطقهی داخلی قصر خاندان اول زندگی میکرد.»
دختری از سمتی، دور از مردم فریاد زد:«لایلا، بیا اینجا.»
خوش شانس بودند، که اِمی توانسته بود به نحوی آن سه نفر را پیدا کند. سه دختر از خیابان اصلی خارج شدند، و سریعا به طرف اِمی در جنب خیابان رفتند و به او پیوستند، و در همان زمان، اِمی به هر دوی آنان کلاهی داد تا صورت خود را مخفی کنند.
اِمی گفت:«ببخشید، منظور بدی ندارم اما اگه مردم ببیند دارم با شماها وقت میگذرونم ممکنه فکرهایی به سرشون بزنه.»
اِمی در جلو به حرکت در آمد و در جهت به خصوصی گام بر میداشت. از دیدن سلامتی لایلا خرسند بود و راجب انسان نزد او کنجکاوی داشت. آیا او را تبدیل کرده یا که از همان حقهای که در مدرسه بکار برده بودند استفاده میکر...
کتابهای تصادفی

