فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 512

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

ارتش کوچک

پسران بالاخره به کوه، جایی که در ابتدا آنجا ظاهر شدند رسیدند. لوگان و وُردِن ورودی آن را شناختند زیرا مانند زمانی بود که از آن بیرون آمده بودند. گویا در آخر تیمی در حقیقت مسیر خود را در جنگل می‌دانست.

وُردِن پرسید:«مطمئنیم که باید از این ورودی بریم داخل؟ اگر به یاد داشته باشی، این مسیر صرفا ما رو به پلی می‌رسونه که کوئین قبلا اون رو از بین برد، ممکنه ورود به اونجا سخت باشه، و همچنین یه مشکلی با اون ... ارتش داشتیم.«

تیمی، که نمی‌دانست به چه چیزی اشاره می‌کنند پرسید:«ارتش؟»

لوگان پاسخ داد:«داره راجب وندیگوها صحبت می‌کنه، وقتی که ابتدا اینجا رسیدیم، درون آزمایشگاهی قرار گذاشته شدیم، و لشکری از اون موجودات ما رو دنبال کرد.»

وُردِن با عدم رضایت سر خود را تکان داد، میزان احتیاطی که با کلمات خود به خرج می‌داد دلیلی داشت و قصد نداشت تیمی را مضطرب کرده یا بترساند. اما لوگان همچون همیشه رک و بی پرده بود.

صدایی بلندی شنیده شد:«اوه، به گمونم سر راهم سبز نشدن.» و پیکری بر شانه وُردِن قرار داشت ، که بُردِن بود.

لوگان پرسید:«یادت میاد از کدوم خروجی بیرون اومدی؟»

بُردِن به بالای کوه اشاره کرد، و حالا بقیه می‌توانستند حدس بزنند که چگونه با هیچکدام از وندیگوها برخوردی نداشت. بُردِن با لبخند پاسخ داد:«فقط به پریدن ادامه دادم و بالاتر و بالاتر رفتم، اگر چیزی سر راهم قرار داشت، صرفا با مشت راه رو باز می‌کردم.»

بخاطر ظاهر کنونی‌اش، از یاد برده بودند که اندکی قبل رفیق کوچولوی آن‌ها چه میزان قدرت بالایی داشت.

وُردِن گفت:«تیمی، شاید بهتر باشه که الان دیگه برگردی، اوضاع قراره اون داخل ناخوشایند بشه. شاید وندیگوها تنهایی چیزایی نباشند که اون داخل باهاشون برخورد داشته باشیم.»

تیمی سریعا گفت:«نه. وظیفه‌ی من اینه که راهنمای شما باشم، و در تمام مدت شما رو همراهی خواهم کرد. می‌دونم که فکر می‌کنید سر راهتون خواهم بود، یا شاید به قدر کافی قدرتمند نباشم. نمی‌دونید که چقدر سخته یک خون آشام درگیر چنین ماجراهایی بشه، و بخاطر همون بود که کمکی نکردم. یادت نره، من هم یک خون آشام هستم. از هر دوی شما سریع و قوی‌تر هستم، و طبیعتا چیزهایی رو هم از اون کتاب یاد گرفتم.»

سپس، دستان خود را باز کرده و با بالا بردن بازوهای خود مه شروع به شکل گرفتن کرد. آن را چرخاند، و مه همراهی کرد. گویا واقعا مهارت مه ادوارد را که در گذشته استفاده کرده بود آموخته است.

لئو گفت:«بزار پسره داخل شه. فکر می‌کنم تجربه خوبی برای همه‌تون بشه. باید یاد بگیرید که تا نهایت توان خودتون قدرتمند بشید. و در رابطه با محل ورودمون، به گمونم بتونم اون مشکل رو برامون برطرف کنم.»

لئو، توسط مهارت خود، می‌توانست گاهی از چشمان و دیدگاه یک پرنده به اطراف نگاه کند. علاوه بر این، هر چیزی که هاله‌ای از خود ایجاد نمی‌کرد نیز، می‌توانست آن را به شکل _____ ببیند. نمی‌شد او را نابینا خطاب کرد وقتی که مهارت‌اش به او اجازه می‌داد در حقیقت حتی بیشتر از دیگران ببیند.

هنگام استفاده از مهارت‌اش، در اطراف نوک کوه ورودی‌های متعددی دیده بود. تنها یکی نبود، بلکه حداقل پنج‌تا، با احتساب دریچه‌ای که در راه آمدنشان به اینجا وجود داشت.

...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی