سیستم خوناشامی من
قسمت: 514
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
خاندان گرین
پس از شنیدن و دیدن گشوده شدن دو در همگی سردرگم شده بودند. نام لوگان به خوبی شناختهشده بود، و همگی سخن کامپیوتر را شنیدند. خاندان گرین، زیرا آنان نیز، در پیشرفتهای اطراف جهان نقش زیادی داشتند. هر چند متفاوت از ریچارد اِنو، که تکنولوژیهایی را معرفی کرد که باعث نجات و کمک کردن به نژاد انسانها شد.
خاندان گرین بیشتر برای وسایل الکترونیکی روزانهی خود مشهور بود و به لطف لوگان، بازی واقعیت محازی به نام پاور فایترها.
وُردِن، که حالا کاملا نسبت به او مشکوک بود گفت:«لوگان، اینجا چخبره؟» آیا تمام وقت میدانست، و صرفا آنان را بهعنوان بخشی از نقشهاش به اینجا کشانده بود، شاید بُردِن صرفا یک حادثه نبود و لوگان از عواقب اعمال خود اطلاع داشت؟
لوگان پاسخ داد:«صبر کن، باید بدونی که من هم اندازه توسط این وضعیت عمیقا سردرگم هستم. تا قبل از اینکه با کوئین آشنا بشم هیچی راجب خون آشامان نمیدانستم.»
وُردِن گفت:«آره، اما مگه خودت اول به سراغ اون نرفتی. تواناییهای اون رو تو بازی دیدی و بعدش سعی کردی باهاش آشنا بشی، غیر از اینه؟» از وقتی که به اینجا آمده بودند خشمی درون خود داشت. پس از پی بردن به مسائل زیادی، طبیعی بود که اینگونه رفتاری داشته باشد.
لئو گفت:«گمون نمیکنم دروغ بگه. راههای خودم رو برای تشخیص اینکه کسی دروغ میگه یا نه رو دارم، بنظرم باید به حرفهاش گوش بدیم. شما دو نفرچیزهای زیادی رو پشت سر گذاشتید،درسته. حداقل کاریه که میتونی انجام بدی.»
درست بود، آن دو با اینکه از ابتدا دوست یکدیگر نبودند از طریق کوئین با هم ارتباط داشتند. دقیقا لحظاتی پیش، وُردِن جان خود را به خطر انداخته بود تا وندیگوها را از پوشش لوگان دور کند. ماجراهای زیادی را با هم پشت سر گذاشته بودند، و شاید درست و منصفانه نبود که چنین اتهاماتی را ناگهان سمت او روانه کند
لوگان به زمان برای فکر کردن نیاز داشت. مثل همیشه کنجکاو بود که صرفا از آن درها عبور کند و به پاسخ خود دست پیدا کند، اما حالا با وضعیتی که وُردِن داشت، قبل از حرکت بعدی خود باید فکر میکرد.
لوگان توضیح داد:«فقط یک نتیجه به ذهنم میرسه. خانواده من به نحوی در تمام این ماجراها نقش داشته. تو یک توضیح میخواستی و من قراره محتمل ترین چیزی که حال حاضر به ذهنم میرسه رو برات بگم، اما صرفا فقط دارم افکارم رو بلند بیان میگم.»
«ابتدا در نسبت به من واکنش نشون داد، و با علم اینکه من آقای گرین هستم گشوده شد، این بی شک اسم خانوادههی من هست و از اونجایی که بر روی من باز شد، چارهای ندارم جز اینکه باور کنم خانواده من دخیل بوده است. دستگاه تلپورتی که ما رو به اینجا هدایت کرد از خانواده من دست به دست شده بود.
«اول فکر کردم چیزی بود که خانواده من نمیتونست رمزگشایی بکنه. یک تکنولوژی پیشرفته که نسل به نسل سعی کردند بر اون تحقیق کنند، اما اگر حقیقت چیز دیگری بود چه؟ اگر دستگاه تلپورتی که استفاده کردیم از اول به خاندان من تعلق داشت چی؟ شاید فقط هیچوقت رمز رو به بقیه نگفتند، و در آخر به من ...
کتابهای تصادفی

