سیستم خوناشامی من
قسمت: 517
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
تهاجم
پیام از شخص رهبر هشتم ارسال شده بود، و این پیام اضطراری برای تک نک خون آشامان سیاره فرستاده شد. که شامل افراد خارج از زیستگاه نیز میشد. به غیر از خود رهبر، مهارت تله پاتی هر فرد دیگری تا این حد قدرت نداشت.
بخاطر رهبر هشتم برای خون آشامان آسوده بود که یکدیگر را از اتفاقات یا فرمانها آگاه کنند. آری، تلفنهای همراه و وسایل ارتباطی متعددی امروزه در جهان وجود داشت، اما همزمان با معرفی چنین تکنولوژیهایی، ...... نیز معرفی میشدند، که چنین دستگاههایی را متوقف میکردند، و از اطلاع رسانی جلوگیری میکردند.
پس از اعلام پیام، برای تمام خون آشامها فرستاده شد، در نتیجه درون کوه، لئو و تیمی تنها افرادی بودند که آن را شنیدند.
لئو به تیمی نگاه کرد و پرسید:«مهمه؟»
تیمی به نشانی تایید سر خود را تکان داد، و عرق روی چهرهاش دیده میشد.
تیمی پاسخ داد:«هیچوقت نشنیده بودم همه رو اینجوری خبر کنند، به همراه اشاره به یک تهاجم. گمان میکنم این اولین باره که پس از برقراری زیستگاه چنین اتفاقی رخ داده. باید همین حالا برگردیم، بیشتر از این نمیتونیم اینجا بمونیم.»
لئو موافق بود، و در حقیقت، از این واقعیت که تمام رهبران باید حضور پیدا میکردند خوشش نمیآمد. چون کوئین نیز احضار میشد. در نظر لئو او هنوز یک نوجوان ساده لوح بود. کسی که هنوز خطر و سیاستهای بزرگ سالان را تجربه نکرده بود.
در چنین زمانی میخواست که نزد او باشد، اما حداقل ادوارد پیش او بود.
لئو گفت:«شما دو تا یالا، باید حرکت کنیم.»
لوگان تا حد توان اطلاعات جمع کرده بود. برخی از آنان را نمیتوانست به موقع رمزگشایی کند. در عوض، تصمیم گرفت آن را به کارت حافظهی خود انتقال دهد و ذخیره نگه دارد. حال حاضر نمیتوانستند به بُردِن کمک کنند اما شاید در آینده از پس آن بر میآمدند. تنها نگرانی که اکنون داشت، این بود که کسی بصورت اتفاقی آزمایشگاه را پیدا کند و به دلایلی آن را نابود کند.
لوگان گفت:«تیمی، وُردِن، لئو، بیاید این آزمایشگاه رو میون خودمون نگه داریم، به کسی دربارش چیزی نگید.»
وُردِن پرسید:«کوئین چی؟»
لوگان گفت:«باهاش در میون میزارم، اما بعدا. حقیقتا نمیدونم اینجا چخبره، حس میکنم به هیچکدام از انسان و یا خون آشامان نمیتونیم اعتماد کنیم. حال حاضر، حتی به گفتههای مادر و پدرم شک دارم. خودتون میدونید که کوئین چه شکلیه، احتمالا به افراد نزد خودش بیش از حد اعتماد میکنه. بیاید فعلا ذهناش رو با این ماجراها درگیر نکنیم.»
سپس، پسرها راه افتادند و از میان جنگل به سوی قصر دهم حرکت کردند. در همین حال، دختران نیز وضعیت مشابهی داشتند. تازه بیدار شده بودند و برای دیدار با فیل آماده میشدند که ناگهان این ...
کتابهای تصادفی

