سیستم خوناشامی من
قسمت: 520
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
صخرهی سیاه
بیرون آمده از جنگل و در فضای باز، پائول پیکرهای متعددی را میدید. هر کدام با نقابی عجیب چهره خود را پوشانده بود. برای لحظهای مکث کرد، نامطمئن نسبت به اقدام و تصمیم بعدی خویش.
پیش خود گمان کرد: "-آیا انسان هستند؟"
بی شک در مقایسه با موجوداتی که حتی تا الان مشغول مبارزه با آنان بودند انسان بنظر میرسیدند. طوری که گام بر میداشتند و با احتیاط موقعیت را بررسی میکردند رفتاری انسان گونه بود. مشکل، این بود که با آرامش و خونسردی از جنگل خارج شده بودند. تصمیم نداشتند حملهای غافلگیرانه صورت دهند و صرفا همانجا ایستادند.
به همین دلیل پائول بسیار محتاط عمل میکرد.
فردی که در مرکز قرار داشت گفت:«دست از مبارزه بردارید و ما بهتون کمک میکنیم.» صدایی عمیق و گویا تغییر داده شده توسط نوعی تغییر دهندهی صدا بود. بلند قدترین فرد گروه نبود اما گویا بقیه در پشت او ایستاده و منتظر فرماناش بودند.
پائول قبل از پاسخ دادن شروع به سنجیدن و بررسی وضعیت کرد. او گروهی پنجاه نفره از برگزیدگان ارتش خود را با فرم قرارگیری کمان رو به گروه سیزده نفر داشت. باقی ارتش او هنوز مشغول مقابله با وندیگوها بود.
میتوانست مسلح بودن آن گروه تازه وارد را ببیند.
بایست فرض میکرد که این افراد نسبت به وندیگوها قدرت بسیار بیشتری دارند، اما نمیتوانست شکست داده شدن خویش را توسط آنان تصور کند. سربازان برگزیده او هنوز حتی دست نخورده بودند. در ابتدا، پائول ممکن بود تلاش کند و خونسردانه با آنها صحبت کند. واقعا در ذهناش یک گزینه محسوب میشد. اما در آخر، تصمیم گرفت این کار را انجام ندهد.
بیشتر بخاطر اینکه میتوانست خروج موجودات عجیب بیشتری را از سوی جنگل ببیند. گمان کرده بود که شاید جانوران این سیاره باشند، اما حالا برایش مشخص شده بود. آنان توسط این گروه از افراد کنترل میشدند.
زیرا حتی یکی از موجودات به ارتش حملهور نشده و صرفا به سمت گروه او میرفتند. این موجودات از قبل تعدادی از افرادش را کشته بودند، اگر قصد صحبت داشتند. از ابتدا خودشان باید بجای این هیولاها میآمدند.
پائول فریاد زد:«مرد اهل خطری هستم. این ریسک رو به جون میخرم که افرادم قادر به شکست دادن شما دوازده نفر هستند.»
صدای کوچکی فریاد زد:«هی، ما سیزده نفر هستیم، مگه نمیتونی بشمری!» و در فاصلهای دور، مرد کوچکی دیده میشد که بر شانهی یکی از افراد بالا و پایین میپرید.
پائول فرمان داد:«همگی، آماده برای نبرد!» و ارایش کمان همین کار را انجام داد.
کوئین فکر کرد:"- چرا هیچوقت از راه ساده نمیشه موضوع رو حل کرد."
[ مذاکرات موفق واقع نشدند]
[ کاوش جدید: نیروی مهاجم انسانی را مغلوب کنید]
[ زنده یا مرده]
[ پاداش کاوش؟؟؟]
کوئین گمان کرد:"- خب، گویا حداقل قراره یک چیزی گ...
کتابهای تصادفی


