فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 523

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 523

«شنیدی خبرو!» یک خون‌آشام هیجان زده گفت.

«که انسانا ما رو پیدا کردن؟» دیگری پاسخ داد: «من فکر می‌کردم همه اینو قبلاً می‌دونستن.»

«بله نه اون‌جوری، اون خبر قدیمی شده تا الان، اما درباره گروهی که رفتن تا اونارو شکست بدن. من شنیدم که خانواده دهم بودن.»

«خانواده دهم؟ مطمئنی، کی می‌تونست بره به جز شوالیه ادوارد؟»

«شاید شایعات انتخاب یک رهبر جدید دهم واقعی بود. من شنیدم که اینو به عنوان یه آزمون برای اون استفاده کردن، تا ببینن چقدر قویه. اون تنها یه گروه کوچیک رو با خودش برده بود و با انسانا به سادگی برخورد کرد.»

«چقدر مهم!» دیگری اضافه شد. «منظورم اگه تهدید سطح بالایی بود، منصفانه ست، اما درباره انسانا حرف می‌زنید. حتی ما هم می‌تونستیم با اونا برخورد کنیم.»

« مطمئنی؟» دیگری پاسخ داد: «به طور واضح تهدید کافی بود که تصمیم گرفته بشه که اول از همه رهبر رو بفرستن. من نمی‌تونم جلوی فکر کردن به این موضوع رو بگیرم. چیزی مثل این تا مدتی طولانی‌ای اتفاق نیفتاده و نه به صورت پشت سر هم.»

تمام ساکنین در حال سر و صدا بودن بود که اطلاعات از یک نفر به دیگر منتقل می‌شد. در منطقه زندگی و استخر ، خبر سریع منتشر شده بود که خانواده دهم، خانواده جدیدی بود که با تهدید برخورد کرده بود. آن‌هایی که در خانواده دهم بودند، برای اولین بار احساس افتخار کمی در انجام کارهای خانوادگی خود می‌کردند، اما همچنان تصمیم گرفتند آن را پنهان کنند.

حتی با این حال، اگر بروند و ادعا کنند که قسمتی از خانواده دهم هستند، دیگران به آن‌ها خواهند خندید. تغییر نمی‌توانست یک شبه اتفاق بی‌افتد. اما بعضی از آن‌ها می‌توانستند امیدوار باشند.

گروه عقب راه خود را پشت سر گذاشت، و سربازان دستگیر شده بودند، و به نظر می‌رسید هیچ‌کس از آن‌ها مقاومت نمی‌کرد. آنها به پاول، هد جنرال، وفادار بودند. پس از اینکه فِکس آن‌ها را موقتاً با رشتۀ خود بست، منتظر ورود وسایل نقليۀ سفارش دادۀ ادوارد شده بود.

سرانجام، یک ون نسبتاً بزرگ ظاهر شده و در داخل آن دستبندهای ساختۀ جامۀ سياۀ قوي ظاهر شده بود. رشتۀ فِکس با دستبندها عوض شده و انسان‌ها یک به یک به ون‌های عجيب وارد شده بود.

بطور کلي حدود صد و بيست نفر از انسان‌ها زنده بودند. پس از آن، تلپورتورهای قابل حمل در يك وسيلۀ جداگانۀ قرار گرفت.

«می‌خوای بميريم؟» يك سرباز زن از پاول پرسيد.

«نميدونم.» پاول پاسخ داد. «تنها چيزي كه مي‌دونم اينه كه اونا تصميم گرفتن مارو برای الان زنده نگه دارن.» وقتی همه وارد شدند، ادوارد، پاول را متوقف کرد و او را از پیش رفتن باز داشت، او تنها کسی بود که نباید وارد وسیله نقلیه شود. در حالی که به سمت استقرارگاه می‌رفتند، و آن‌ها با سرعت کمی حرک...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی