سیستم خوناشامی من
قسمت: 524
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 524
درست در روبهروی قلعه پادشاه، حدود چند خونآشام به لباسی که کوئین تا به حال ندیده بودند، مستقر شده بودند. بیشتر نگهبانان خونآشام که در قلعه رهبر خود مستقر بودند، همان لباس را میپوشیدند به استثنای نشان خانوادگی که روی لباسهایشان بود. چند استثنا هم وجود داشت مانند خانواده نهم که مسئول زندان بودند.
این مردان جلوی او، لباسهایی با جزئیات دقیق و سبک، با یک تراشه آبی بر روی آنها پوشیده بودند، به خاطر زندگی کوئین به عنوان وینسنت، او میدانست که آنها کی هستند. آنها بخشی از ارتش سلطنتی بودند. این خونآشامها در کمترین تعداد ۱۵۰۰ نفری که به هر خانواده اجازه داده شده بود، شامل نمیشدند، اما حتی پادشاه فقط مجاز به داشتن حدود پنجاه نفر در ارتش شخصی خود بود.
آنها به جز پادشاه و شوالیههای سلطنتی، به هیچکس جواب نمیدادند. چیز ترسناک درباره آنها این بود که هر کدام قدرت یک شوالیه خونآشام را داشتند. این یادآوری برای کوئین بود که هنوز چهرههای زیادی وجود داشت که او حتی به آنها در اقامتگاه خونآشام دست نيافته بود.
او همچنین مطمئن بود که پس از دیدن استفاده از وِندیگوها به شکلی که در میدان نبردها صورت گرفت. احتمالاً دیگر موجودات تاریک در زیرزمین مخفی شده بودند که آماده استفاده در هر زمانی بودند.
برای استقبال از آنها، یکی از شوالیههای سلطنتی به نام دوایت جلو آمده بود. موهای او صاف بالای سرش بود و حالت چهرهاش وقتی صحبت میکرد هرگز تغییر نمیکرد.
«من برای پادشاه تایید میکنم که رهبر دهم، کوئین تالن، مزاحمها رو همونطور که خواستن، تحویل داده.» دوایت گفت: «فکر میکنم بهتره شما همگی به قلعه خودتون برگردید و برای مدتی استراحت کنید تا دوباره صداتون بزنن.»
ونهای بزرگ برداشته شدند و دوایت به طور شخصی پاول را با دست گرفت. پاول، وقتی که او را میبرد به سمت لئو نگاه کرد، به نظر میرسید که انتظار داشته باشد کسی چیزی بگوید و به آنها بگوید که متوقف شوند، اما هیچ کلمهای گفته نشد و همه به سمت قلعه رفتند.
«نمیتونم تصور کنم اون الان چه احساسی داره.» لایلا گفت: «تو یه جایی که نمیفهمه چه اتفاقی میافته، کجا هستن یا این افراد کیان. احتمالاً همین بود که باعث میشد همیشه به لئو نگاه کنه.»
لایلا درست میگفت، او باید با افکار خودش داغ داغ شده باشد، کوئین فکر کرد، حتی اگر پاول رهبر پایگاه نظامی بود، آیا تمام اشتباهات به عهده او بود؟ آیا ارزش داشت که اینها را تحمل کند؟ حتی در مدرسهای که زندگیاش جهنم بود و در مدرسه نظامی بیشتر آن کار دوک بود.
«صبر کن!» کوئین فریاد زد وقتی دوایت به درهای قلعه رسید. «چه اتفاقی براش میافته؟»
دوایت برای مدت کوتاهی به کوئین نگاه کرد و سپس پاسخ داد.
«این پسر، نمیتونم بگم تو آینده برای ما خوبه، یا فقط مشکلات بیشتری رو به همراه میاره.» دوایت فکر کرد.
«تصمیم هنوز گرفته نشده.» دوایت پا...
کتابهای تصادفی


