سیستم خوناشامی من
قسمت: 525
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 525
تا الان دو دقیقه خوبی بود و هیچ کلمهای از دهان آرتور خارج نشده بود. او فقط ادامه داد و به سمت در اتاق مقابلش نگاه کرد.
چند دقیقه پیش، کوئین به آرتور همه چیز را توضیح داد. همه چیزی که پنجه استخوانی به او نشان داده بود. اینکه واقعاً چه بود که این موجود به آنها حمله کرده بود، که استاد اولین پادشاه انو بود.
در این نقطه، گفتن هر کلمهای بهتر از هیچ چیز نگفتن بود، کوئین داشت تعجب میکرد که دقیقاً چه اتفاقی در هر لحظه خواهد افتاد. آیا او عصبانی میشود؟ آیا او کوئین را دروغگو میخواند؟ آنقدر احتمالات زیادی وجود داشت.
او نمیخواست آرتور را دشمن خود کند، آرتور به او خیلی کمک کرده بود، اگر چیزی بود، ارزش داشت که حقیقت را در مورد هر چیزی که در حال رخ دادن بود بداند.
«من باید اونو پیدا کنم.» آرتور سرانجام صحبت کرد: «من باید از دهن خودش بشنوم، و بعد از اون، خودم ازش بپرسم که چه قصدی داره.»
آرتور عصبانی نبود، او اجازه نمیداد یک حادثهای که مدتها پیش رخ داده است، او را کنترل کند. سخت بود به خاطر چیزی که سالها پیش رخ داده عصبانی شود. بیشتر از هر چیز، او ناراضی بود. او متوجه شده بود چرا انو تصمیم گرفته بود آنچه را که در پایان انجام داده بود، انجام دهد و در پایان هیچکس از مردانش آن روز نمرده بودند.
مسئله این بود که او توسط یک دوست خودخواه فریب خورده بود. اگر به چنین هدفی رسیده بود، آن وقت انو هر کاری ممکن است انجام داده باشد. که به معنای آن بود که دلیلی وجود دارد که هنوز بیدار است. شخصی با هنر و باهوش مانند انو به طور تصادفی بیدار نشده بود.
«پس تو باورم میکنی؟» کوئین با احتیاط پرسید.
«البته»، آرتور پاسخ داد: «تو چطور میخواستی با دروغگویی تو این مسئله سود ببری؟ منطقی نیست کسی چنین چیزی رو به من تحمیل کنه، و من نمیتونم ببینم چطور میدونی کسی مثل رهبر نخست چطوری به نظر میرسه.»
«کوئین، من از تو میخوام تا در مورد این مسائل مربوط به انو رو به من واگذار کنی، ولی حس میکنم تو دلایل خودت برای پیدا کردنش رو داری. اگر من قبل از تو به اون برسم، قول میدم که اونو پیش تو بیارم تا جوابهاتو بگیری.» آرتور گفت و شروع به خروج از معبد شد، به سمت پلهها.
«کجا میری؟» کوین پرسید.
«زمانش رسیده تا من اینجا رو ترک کنم. اینجا هرگز خونه من نبود، حس تو خونه بودن نکرده بودم تو سالهایی که اینجا بودم، هنوز هم حس خوشآمد بودن نکردم.» گفت و به یاد آورد که جای خاصی وجود دارد که در حال حاظر حس خوشآمد بودن دارد، و آن جا، پناهگاه است که با رابی رسیده و ساخته بود. «من میرم انو رو پیدا کنم تا متوجه بشم چی به سر مردم من اومده. من وقتهای زیادی رو اینجا گذروندم و حالا قصد دارم ترکش ...
کتابهای تصادفی

