سیستم خوناشامی من
قسمت: 526
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 526
رهبران دیگر به نظر میرسید که به اندازهی کوئین از این خبر شگفت زده شده بودند. آنها فکر میکردند این فقط یک جلسه در مورد آنچه که با مهاجمان انجام میشود خواهد بود اما به نظر میرسید که اتفاق دیگری در حال رخ دادن بود.
پادشاه گفت: «اول از همه باید به رهبر دهم، کوئین، تبریک بگوییم. او نه تنها مزاحمان را متوقف کرد، بلکه توانست این کار را بدون آسیب رساندن به هیچ یک از همراهان خود انجام دهد.»
پاول سرش را بلند کرد تا ببیند به چه کسی اشاره می کنند. او هم علاقهمند بود بداند که چه کسی رهبر کسانی است که او را دستگیر کرده بودند ومهمتر از همه، چه کسی به اندازه کافی شایسته بوده که لئو را بگیرد و او را همراهی کند.
حتی او هم وقتی سعی کرده بود که لئو را به طرف خود بکشاند، با مشکل مواجه شده بود. بنابراین فقط میتوانست تصور کند که یک فرد عالی است. وقتی چشمانِشان با هم برخورد کرد، کوئین میدانست که پاول او را نخواهد شناخت، حتی اگر او پاول را بشناسد.
موقعیتِشان خیلی از هم دور بود و پاول به ندرت به مدرسه میآمد. او تمام پایگاههای نظامی را برای اداره داشت و بیشتر مسائل مدرسه به دوک و ناتان واگذار میشد. پاول فکر کرد: «اون خيلي جوون به نظر مياد.»
بله درست بود، حتی اگر کوئین حالا به لطف تکاملهایی که از سر گذرانده بود، شبیه یک بزرگسال جوان به نظر میرسید؛ در مقایسه با همهی کسانی که در میز حضور داشتند جوان ترین بود.
پادشاه توضیح داد: «پاداشایشون برای این موضوع بعدا مورد بحث قرار خواهد گرفت چرا که ما باید به مسائل دیگه بپردازیم. همونطور که همهی شما میدونید، ما همیشه تعدادی از آدمهای خودمونو در زمین مستقر کردیم که ما رو در مورد وضعیت فعلی زمین بهروز میکنند. اینطوری بود که ما فهمیدیم این مرد در کنار ما کیه و کجا بوده. ما در ابتدا فکر کردیم اگر اونا رو به حال خودشون بسپریم اونا به عقب بر میگردن و ادعا میکنن که چیزی پیدا نکردن اما معلوم شد که ما رو پیدا کردن. اما این یه تصادف بود، اونا هنوز چیزی در مورد ما نمیدونن، انسانها هنوز از وجود ما بیخبرن. ما این رو با گرفتن هر یک از اونا و ادغامِشون تایید کردیم.»
نگاهي که روي صورتِشان بود، چیزی جز اعتماد نبود. او با کمی مکث دوباره ادامه داد: «این یعنی ممکن که نیازی به جابجایی ما نباشه، اگر انسانها برنگردن، فرض میکنن که فقط چیزی در سیاره آموزش اتفاق افتاده. ما تا وقتی که همه چیز تموم بشه، حلقههای کافی از خفاشهاي مرگ براي خونآشامهاي آينده داريم. پس اين مشکل ما نيست.»
همانطور که ادوارد قبلا گفته بود، این محتمل ترین راهی بود که آنها انتخاب میکردند. که انسانها را برنگردانند و فقط وانمود کنند که در عمل گم شدهاند. تا وقتي که آنها از مکان خونآشامها خبردار نمیشدند، مشکلی وجود نداشت.
کوئین فکر کرد:
- چیکار کنم
پادشاه لحظهاي توقف کرد و دستش را روي سينهاش گذاشت، انگار ميخواست چيزي را نگه دارد اما نتوانست و سرفههایش شروع شدند. شوالیههای کنارش سعی کردند به او کمک کنند اما با دیدن نگاه ...
کتابهای تصادفی


