فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 529

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

دختر‌ها به خانه‌ی زندر رسیده بودند اما این بار کاملاً متفاوت به نظر می‌رسید.

آنها با خود یک بسته‌ی خودگردان داشتند که همه‌ی وسایلشان در آن بود و همه‌ی آن‌ها وقتی وارد می‌شدند، غمگین به نظر می‌رسیدند.

امی فریاد زد:

«لایلا، سیا. به موقع رسیدین. داشتیم می‌رفتیم به سمت خانواده‌ی دهم.»

همه‌ی آماده‌سازی‌ها کامل بود و خانه‌شان کاملاً از ناحیه‌ی داخلی قلعه‌ی اول خالی شده بود.

لایلا، در حالی که به تمام اشیایی که داشتند نگاه می‌کرد پرسید:

«شما کجا می‌رید؟»

او پاسخ داد:

«خب، ثبت‌نام و تغییر خانواده‌ی دهم تموم شده. پس اول به منطقه‌ی انباشتگی می‌ریم تا محل جدیدمون رو ببینیم، بعد از اون، قصد داشتیم به قلعه‌ی دهم بریم.»

قلعه‌ی دهم دقیقاً جایی بود که دو دختر از آنجا آمده بودند.

به نظر می‌رسید که اوقات خود را اینجا به هدر داده‌اند.

سیا پرسید:

«قلعه‌ی دهم؟ چرا می‌رید اونجا؟»

«با پیوستن به خانواده‌ی دهم، ما باید دوباره از اول شروع کنیم. به همین دلیل، تو منطقه‌ی انباشتگی هستیم، اما شوالیه ادوارد به همه‌ی مردم اعلامیه‌ای داده بود که امشب به قلعه‌ی دهم بیان.»

آنها با امی و زندر دوباره به سمت قلعه ‌رفتند.

دختر‌ها آنان را در جریان اتفاقات قرار دادند و به آنها گفتند که احتمالاً امروز آخرین روزشان در آن‌جاست.

امی گفت:

«زندر ناراحت می‌شه. یکی از دلایلی که داشتیم به سمت خانواده‌ی دهم می‌رفتیم این بود که اون می‌خواست فرصت بیشتری برای صحبت با شما داشته باشه.»

زندر از پنجره‌ نگاه ‌کرد و دستش را روی صورتش گذاشت.

با این کار می‌خواست احساساتش را از دیگران بپوشاند اما امی بهتر از همه او را می‌شناخت.

او شرمسار بود و حتی نمی‌خواست به دختر‌ها نگاه کند.

سیا فکر کرد:

«یعنی اعلان در مورد چی می‌تونه باشه؟»

شوالیه‌ی سلطنتی دوایت، همراه با پاول و کوئین و لئو، به طبقه‌ی بالای قلعه و به اتاق تاج‌گذاری رفته بود تا قضیه‌ی خون را آغاز کنند.

شوالیه دوایت به دو دلیل آنجا بود؛ اولاً برای اطلاع رسانی به تیم، درباره‌ی وظایف کاریشان و همچنین اینکه چه مراحلی را باید در هر گام را انجام می‌داند.

دوماً اینکه خودش فرآیند خونین را به صورت شخصی مشاهده کند.

در اینصورت، هیچ حیله‌ای به وجود نمی‌آمد.

بدین ترتیب، ادوارد، فکس و ارین در اتاق پذیرش باقی ماندند و همچنان انتظار نبرد را می‌کشیدند.

نبرد آغاز شده بود و برای هر دوی آنها بسیار زودتر از آنچه که فکر می‌کردند، شدت گرفته بود.

هر دو از عرق خیس شده و به نفس نفس افتاده بودند.

فکس فریاد زد:

«از اون وقتی که رو سقف دیدمت خیلی قوی‌تر شدی!»

او فکر کرد که چطور کسی که تازه تبدیل شده، می‌تواند به این اندازه پیشرفت کند؟

اما فقط این نبود.

<...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی