سیستم خوناشامی من
قسمت: 557
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۵۷ یادگیری یک سلاح روح
گروه سم را دنبال کردند تا اینکه سرانجام آنها را به پایگاه کِرو هدایت کرد. در حین راه رفتن متوجه شدند که بسیاری از مردم سم را میشناسند و موقع رد شدن از کنارش به او سلام میکنند و از این قبیل حرکات. به نظر میرسید که مسافران از همه کارهایی که در اینجا انجام داده بودند بسیار قدردانی میکنند.
فکس فکر کرد که فضا بسیار دوست داشتنی بود. به نحوی که مردم در مواقع مشکل یا در مواقع ضروری که به یکدیگر نیاز داشتند صمیمیتر بودند. این جناح و پناهگاه بیشتر شبیه یک خانواده بود تا خانواده خون آشام واقعی او.
بالاخره رسیده بودند. خود پایه فقط یک ساختمان مربع بزرگ ساده در بیرون بود و در داخل به چندین اتاق مختلف تقسیم شده بود. یک اتاق جلسه پر از صندلی و یک پروژکتور وجود داشت که بیشتر شبیه سالن اجتماعات بود که همه اعضای کِرو میتوانستند در آن جمع شوند.
یک اتاق ماموریت نیز وجود داشت. در اینجا میتوان غذا و نوشیدنی تهیه کرد در حالی که جایی بود که اعضا با هم ملاقات میکردند و تیمهایی تشکیل میدادند تا به ماموریت بروند. در پشت اتاق جایی بود که سیستم مسافرتی پشت در دیگری قرار داشت.
این جایی بود که اعضا میتوانستند برچسبهای خود را بروز کنند تا امتیاز به آنها اختصاص داده شود.
در نهایت، اتاقهای آموزشی وجود داشت، در مجموع ۳ تا. یکی از اینها جایی بود که آنها ارزیابی خود را انجام داده بودند.
این بار، به نظر میرسید که سم آنها را به اتاق تمرین دیگری برده است. که در میان مجموعهای از درها که خیلی از درهایی که وارد شده بودند فاصله نداشتند، واقع شده بود. وقتی وارد میشدند میتوانستند چندین نفر را در داخل ببینند که در حال دعوا و آموزش دور بودند، برخی فقط بحثهای معمولی داشتند.
این اتاق کاملاً خالی و عاری از هر گونه اثاثیه بود. تمام آنچه در داخل بود چراغهای بالا بود. فقط یک فضای مربعی شکل باز و بزرگ بود.
در داخل اتاق نیت و کوئین و در کنار آنها، لیندا و بلیپ ایستاده بودند.
«تو اینجایی!» بلیپ گفت. «من زیاد اینجا نمیمونم فقط اومدم اینا رو بهت بدم.» به هر یک از آنها یه برچسب طلا داده داد. روی آن یک حرف دیجیتالی وجود داشت که نشان میداد چه نمرهای دارند.
«دیگه نیاز نیست روی نمایشگر ببینیدشون.» بلیپ گفت. «فقط رتبه بالاها این کار رو میکنن که خودی نشون بدن. بعدا ازتون میخوام که به اتاق اصلی بیاین. بعد میتونیم اثر انگشت هرکدومتون رو با تگ ثبت کنیم. اینطوری اگه احیانا گمش کردین، میتونیم یکی جدید بهتون بدیم.»
«اما محض رضای خدا گم و گورش نکنید... جون عزیزتون.» بلیپ گفت. به نظر میرسید که چند نفر بارها برچسبهای خود را گم کرده بودند و کمی دردناک شده بود.
«هی، اینا تازه استخدام شدن؟»
«بیا ببینیم آدم ماهر و به درد بخوری بینشون هست یا نه.»
«دختره یه جورایی گوگولیه، نیست؟»
کوئین میتوانست مکالمه سایر اعضای اتاق را هنگام ورود بشنود. معلوم بود که در درون خود جناح، گروهها یا احزاب شکاری زیادی وجود داشته است. هر زمان که افراد جدیدی وجود داشتند، آنها سعی میکردند کسانی را که فکر میکردند ماهر هستند استخدام کنند. بنابراین تعداد نسبتا کمی از مردم آنها را تحت نظر داشتند.
پس از ...
کتابهای تصادفی
