سیستم خوناشامی من
قسمت: 563
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۶۳: سایه روشن
به نظر میرسید همه به سمت گروه نگاه میکردند، اما برخلاف دفعه قبل، متفاوت بود. از روی علاقه نبود، نگاه تحقیرآمیز و ابروهای درهم رفته آنها گویای همه چیز بود.
کوئین زیر لب گفت: «به نظر میرسه فِردی در اینجا بسیار محبوب بود.»
پاول گفت: «فقط این نیست، فکر میکنم تو به همه آنها یادآوری کردی که چقدر این کار خطرناکه. وقتی مردم میترسن میخوان چیزی رو سرزنش کنن، هر چیزی و الان عصبانیت نسبت به ماست. اما کوئین، به خاطر این ازشون متنفر نباش.»
کوئین از آنها متنفر نبود، اما شرایط آنها را در موقعیت چالش برانگیزی قرار میداد. به دلیل نحوه عملکرد سیستم، آنها نه میتوانستند ماموریت را انجام دهند و نه رتبهای کسب کنند و آنها حتی تا زمانی که یک ماموریت دریافت نکردند، اجازه خروج از پناهگاه را نداشتند.
آنها به دام افتاده بودند. فِکس در حالی که به گروه دیگری پشت میز نزدیک میشد، با لبخندی بر لب گفت: «هی، اون روز به شما بچهها کمک کردم. کسی از شما میخواد به ما ملحق شه؟»
گروه به همدیگر نگاه کردند و چهرههای همه آنها نگران کننده بود.
«ببین، ما متاسفیم. تو واقعاً به ما کمک کردی، اما ما فقط فکر میکنیم چنین اتفاقایی نشونه شانس بَده، شاید پس از پایان این موضوع، شما بتونید به ما بپیوندید.»
سپس فِکس به میز دیگری رفت، زیرا این تنها گروهی نبود که آن روز به آنها کمک کرده بود.
«تو نمیفهمی.» مرد پاسخ داد: «فِردی زمانی که برای اولین بار به اینجا اومدیم به همه ما کمک کرد. شکار با او راحتتر از همیشه بود. او تکنیکها و بهترین مکانها را میشناخت و به خاطر فِردی بود که هیچکس برای مدت طولانیای نمرده بود. اگر او با شما مرد، پس…»
به نظر میرسید که هیچ کس قرار نیست به آنها کمک کند. این موضوع واضح بود. «چیکار کنیم؟» کز پرسید. کوئین در حالی که کمی ناامید راه میرفت گفت: «شما هر کاری میخواین انجام بدین، من با نیت صحبت میکنم.»
با وجود هیچ کاری برای انجام دادن، پائول تصمیم گرفت که به اتاق تمرین برود. به دنبال او کز رفت، او هنوز مأموریتی داشت که باید انجام میداد. اگرچه کوئین این بار چیزی در مورد مراقبت از آنها نگفت، فِکس احساس میکرد که هنوز مسئولیت اوست، بنابراین او نیز با آنها رفت.
همزمان در اتاق تمرین بود، پائول یک بار دیگر مشغول تلاش برای یادگیری توانایی سم بود. کز فقط ایستاده بود و به او نگاه میکرد، نه با او و نه با شخص دیگری معاشرت نمی کرد.
«مرد، خونآشامها خسته کنندهان.» فِکس فکر کرد. در عوض به جای تمرین فِکس در حالی که منتظر بود تصمیم گرفت چشمانش را ببندد و مدیتیشن کند.
اون احمق دوباره بهت چی گفته؟ اینکه ذهنت را خاموش کنی و چیزی در سینهات احساس کنی و احساسات داشته باشی؟ اولین بار که فِکس سعی کرد یک سلاحِ روح پیدا کند موفق نشد، اما تلاش دوباره ضرری نداشت.
هر زمان که آنها استراحت میکردند، به نظر میرسید که کوئین همچنان در حال تلاش است، بنابراین شاید چیزی واقعا وجود داشت. فقط شاید، چیزی آنجا باشد.
.....
کوئین با شکایت به نیت گفت: «اگر کسی به ما نپیون...
کتابهای تصادفی

