سیستم خوناشامی من
قسمت: 571
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۷۱: بازگشت یک کابوس
لیندا با چالاکی لباسهایش را کنار زد و زره سپید و زریناش نمایان شد. بهترین تجهیزاتش را بر تن کرده بود؛ آمادهی نبرد بود، دو خنجر تیزش را مقابل خود گرفت.
کونگ فریاد زد: «هر تیم یه خروجی رو بگیره، نباید بذاریم این هیولا فرار کنه!»
لیندا با صدای بلندی گفت: «نه! من فرماندهی را بر عهده میگیرم. تا وقتی من زندهام، کسی نباید جونشو از دست بده. دفاع از یه خروجی با یه گروه خیلی خطرناکه.»
«کسایی که از دور حمله میکنن، عقب بمونن! هر فرصتی که پیدا کردین، ردیابو به هیولا متصل کنید. اینطوری هیچکسی نمیمیره و همزمان اجازه نمیدیم هیولا فرار کنه.»
کونگ در فکر فرو رفت: -این چه کار مزخرفیه؟ اونا منو رهبر میکنن و بعد لیندا رو برای مراقبت ازم میفرستن. فکر میکنن نمیتونم یک هیولای *رده پادشاهی رو کنترل کنم.
لیندا اولین کسی بود که به سوی هیولا یورش برد. هدف او این بود که توجه هیولا را به خود جلب کند. او به زره و مهارتهایش برای مقابله با هیولا، اطمینان داشت.
همزمان با دویدن، توانایی خود را فعال کرد. چهرهی او اندکی تغییر کرد و جذابتر شد، چشمانش خمار گشت و خنجرها را محکمتر فشرد. وقتی به اندازۀ کافی به هیولا نزدیک شد، غول با دم عظیم و سنگین خود به سوی او حمله کرد.
با پرشی بلند و ناگهانی، از ضربهی مرگبار دُم جانور، خود را نجات داد. چنان نیرویی در آن ضربه نهفته بود که با ایجاد طوفانی از باد تا آخرین فرد گروه را لرزاند.
فکس فریاد زد: «نمیتونیم همینطور فقط نگاه کنیم، بجنبید. باید حمله کنیم.» و به جلو دوید. گروه نیز در پیِ او حرکت کردند.
کونگ اندیشید: -اونا میخوان با حملهی اول، ضربهی نهایی رو بزنن. ولی نمیذارم چنین اتفاقی بیوفته.
«بیاین بچهها، حملههه.»
آنها نیز با فریاد به سوی هیولا یورش بردند. با این حال، باقیمانده اعضای تیم لیندا همچنان میخکوب مانده بودند. به نوعی، بلیپ این واکنش را پیشبینی کرده بود و به همین دلیل خواسته بود لیندا همراه آنها بیاید.
او انتظار داشت که برخی از آنها، با دیدن هیولایی از رده پادشاهی وحشت کنند، اما آنها باید این تجربه را کسب میکردند. اگر میخواستند پیشرفت کنند، در آیندهای نزدیک باید با چنین موجوداتی روبرو میشدند.
فکس در حین دویدن به دنبال لیندا میگشت. او دیده بود که لیندا از دم جانور جان سالم به در برده است اما اکنون کجا بود؟
سَم فریاد زد: «بالا، بالا رو ببین!»
با بالهای سیاه خود در هوا شناور بود. در آن لحظه، مانند انسانی با جامهی کلاغ بود. سرعت و چابکی او در آسمان تحسینبرانگیز بود. هنگام شیرجه، هیولا با چنگالهایش به سوی او حملهور شد، اما لیندا با مهارت تمام، با پیچ و تابهای ماهرانه از ضربات هولناکش گریخت. هنگام گذر از گردن هیولا، خنجر خود را فرو کرد و روی پوست جانور برشی ایجاد کرد.
«سطحیه.» لبخندی بر لب داشت. خنجر او و هیولا از درجهی پادشاهی بودند. توانایی او، مهارتها و قدرت بدنیاش را تقویت میکرد، اما آن خنجر به تنهایی برای آسیب رساندن به هیولا کافی نبود.
بدون سلاحی در سطح پادشاهی، آسیب زدن به هیولا دشوار میشد. امیدوار بود با ضربه دیگری به همان نقطه، لطمهی بیشتری به جانور بزند.
بار دیگر با زبردستی از حملات جانور گریخت و به سمت زخم سطحیِ روی گردن هیولا، یورش برد. اگر میتوانست با خنجر خود آنرا عمیقتر کند، دیگران میتوا...
کتابهای تصادفی

