سیستم خوناشامی من
قسمت: 575
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۷۵ هفتمین آئین خونین
در سرزمین جدید، چشماندازی دلانگیز وجود داشت که تنها با صعود تا نیمهی کوه قابل مشاهده بود. بلیپ با نفسهای سنگین و پیدرپی، بر زانوهایش افتاده و برای جرعهای هوا تقلا میکرد. زخمهای بیشماری بدنش را پوشانده و بالهایش بهطور کامل سوخته بودند، درحالیکه هر نفسش نشان از درد و خستگی عمیقی داشت.
در مقابل او، کریستال گرانبهایی قرار داشت که برایش جنگیده بود. بسته به نوع جانور، بیشتر اعضای بدنش، تا زمانی که بهطور طبیعی تجزیه شود، روی زمین باقی میماند. اما به نظر میرسید که خارج کردن کریستال به این روند سرعت میبخشد.
جانوری که با آن جنگیده بودند، از نوع عنصری بود. از این رو بعد از شکست خوردن، بدنشان ناپدید میشد و تنها کریستال باقی میماند. این کریستال همان چیزی بود که بلیپ اکنون به آن نگاه میکرد.
این لحظه باید به گونهای دیگر میبود، پر از شادی و سرور. نه آغشته به این همه درد. او باید لبخند بر لب میداشت. به دست آوردن چنین کریستالی از ردهی امپراتور هر روز ممکن نبود. حتی برای خودش نیز این دومین تجربه بود. اما نمیتوانست خود را به جشن گرفتن وادارد.
چگونه میتوانست، وقتی در این ماموریت، یکی از افرادش جان باخته بود؟ میشل روی زمین افتاده بود، عینکش شکسته بود و مگان به طور غیرقابل کنترلی گریه میکرد. نیت هم زنده مانده بود، اما او هم احساس میکرد که نمیتواند جشن بگیرد.
این اولین بار بود که با یک جانور از ردهی امپراتور روبهرو میشد و اصلا دلش نمیخواست به این زودی دوباره با آن مواجه شود.
بلیپ به آرامی با خودش گفت: «لیندا و بقیه، باید بفهمم چه بلایی سرشون اومده.»
نیت گفت: «لیندا هم با اوناست. مگه چی میتونه بشه؟» ذهن او درگیر کوئین هم بود. با وجود حضور هر دوی آنها، مگر رویارویی با دو جانور رده پادشاهی چقدر میتوانست سخت باشد؟ هنوز هم بهتر از گلاویز شدن با جانور رده امپراتوری است. حداقل این چیزی بود که نیت ترجیح میداد.
بلیپ در حالی که سعی میکرد با لیندا ارتباط برقرار کند، پاسخ داد: «اطلاعات اشتباه بوده، دو تا رده پادشاهی نبودن. یکیشون رده امپراتور بوده! الو، لیندا، لیندا، جواب بده!» اما پاسخی نیامد. پس فرکانس را تغییر داد و شروع به صحبت با همه تیمها کرد.
بلیپ با ناامیدی پیامش را فرستاد: «لطفاً وضعیت فعلی خودتون رو گزارش بدین.»
نیت هرگز او را در این حال آشفته ندیده بود. حتی هیبت رعبآور آن جانور رده امپراتور نیز نتوانسته بود ذرهای بلیپ را تکان دهد. او در طول مبارزه کاملاً آرام بود. اما اکنون، بیش از هر زمان دیگری، وحشتزده به نظر میرسید. او مردی بود که بیش از هر چیز به خواهرش اهمیت میداد.
صدایی از وسیله آمد: «پیام دریافت شد. تیمها طبق دستور لیندا در حال بازگشتن به پناهگاه هستن. متاسفانه رهبر لیندا و چند نفر دیگه تو محل نبرد جا موندن و ما ازشون بیخبریم.»
بلیپ با صدای بلند فریاد زد: «شماها ولش کردین؟!» او دهانش را باز کرد و آماده بود تا همهی آنها را به خاطر رها کردن خواهرش نفرین کند، اما نیت با قرار دادن دستش روی شانهی ...
کتابهای تصادفی


