سیستم خوناشامی من
قسمت: 577
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۷۷ بازگشت پایگاه نظامی ۲
گروه صبورانه در منطقه چهار، منتظر بلیپ بود و لیندا تلاش میکرد کاری را که کرده بود، فراموش کند. او امیدوار بود که چیزی از ذات انسانیاش به آن لحظات اعتراض کند، اما در عوض فقط طعمی را به یاد میآورد. این یادآوری برایش عادی بود، مثل کسی که به آخرین وعده غذاییاش فکر میکند.
بالاخره، وقتی بلیپ و نیت رسیدند، بلیپ بیاختیار به زانو افتاد و شروع به گریه کرد. از وقتی فهمیده بود که رده جانور امپراتوری است، و لیندا باید بماند و با آن بجنگد، با اینکه میدانست او سالم است، ذهنش پر از افکار منفی شده بود. حتی با اینکه لیندا به او اطمینان داده بود که خوب است، نمیتوانست جلوی تخیلات منفی خود را بگیرد.
شاید او یک یا دو عضو بدنش را از دست داده باشد یا حتی کور شده باشد، اما او خوب به نظر میرسید.
بلیپ او را محکم در آغو*ش گرفت و گفت: «خواهر، کارت عالی بود. آه، یکم سردی.» معمولاً لیندا کمی سرد بود، اما در رفتار و کلماتش. این بار منظور بلیپ به معنای واقعی کلمه بود، چون وقتی پوستش را لمس کرد، هیچ گرمایی احساس نکرد.
لیندا پاسخ داد: «فکر کنم به خاطر خستگیه.»
همه با هم به سمت پناهگاه حرکت کردند و در بین راه از اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودند میگفتند. سرگذشت بلیپ با خبر خوش به دست آوردن کریستال رده امپراتوری شروع و با خبر بد مرگ میشل تمام شد.
خبر مرگ میشل حال لیندا را بدتر کرد و او فریادش را به آسمان بلند کرد. حالا که نوبت به او رسیده بود، نمیخواست به برادرش بگوید چه اتفاقی افتاده است. هر چه بیشتر فکر میکرد، بیشتر متوجه میشد که واقعاً خبر خوبی برای گفتن ندارد.
دو کریستال ارزشمندی که برایش جنگیده بودند، به سرقت رفته بود و یکی از اعضا نیز جان باخته بود.
با این حال، او باید گزارش میداد و مرد مرموزی که کریستالها را دزدیده بود را با جزئیات توصیف میکرد. اما یک نکته را تغییر داد، اینکه جانور رده شیطانی بدون آسیب از منطقه فرار کرده بود.
نظریه لیندا این بود که جانور رده شیطانی تنها برای مراقبت از جانور قرمز در آن منطقه مانده بود و پس از دیدن مرگ آن، تصمیم گرفت محل را ترک کند. البته اینها همه دروغ بودند و حضور جانور شیطانی در آنجا حقیقت نداشت.
بلیپ گفت: «خواهر، خواهش میکنم خودتو ناراحت نکن. هیچکس حق نداره ایرادی به عملکردت بگیره. گروه به اون بزرگی، پر از افراد ضعیف و بیتجربه رو جلوی اون دو تا جانور رده بالا رهبری کردی و فقط یه نفر کشته شد. تو عالی بودی، حتی رو دست من زدی.»
بلیپ ادامه داد: «اون مرد مرموز برام جالبه، ازش بیشتر بگو. چطور از برنامههامون خبر داشته؟ زمان حرکتمون رو از کجا پیدا کرده؟ واقعاً ما همچین افراد قدرتمندی روی سیارمون داشتیم؟ هر چی بیشتر فکر میکنم مطمئنتر میشم که این طرف احتمالاً از پناهگاه ما و شاید حتی از گروه ما بوده باشه.»
بلیپ گفت: «من بیشتر نگران واکنش گریلشهام. ما باید از جزئیات نبردمون گزارش تهیه کنیم. اونا هم حتماً بعد از خوندنش به همین نتیجه میرسن که یه نفر از داخل خودمون یا نزدیک به ما مسئول افشای اطلاعات بوده. وقتی برمیگردیم، باید تکتک اعضا و اتاقهاشون رو بگردیم. متاسفانه باید وارد حریم شخصیشون بشیم، فکر نکنم خوششون بیاد. ولی مطمئنم وقتی براشون توضیح بدیم، درک میکنن.»
...کتابهای تصادفی

