فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 578

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۵۷۸ هویت شیطان شب

یکی از پسرها با لبخندی عصبی پرسید: «خب، چطور بودیم؟»

سه پسری که از پایگاه دوم آمده بودند، عملکرد چشمگیری نداشتند. در هیچ‌کدام از ارزیابی‌ها خوب عمل نکرده بودند. آن‌ها دانش‌آموزان سال اولی بودند که به سال دوم نرفته و هیچ تجربه‌ای در استفاده از سلاح روحی خود نداشتند. متأسفانه، این به معنای آن بود که به هر کدام از آن‌ها یک برچسب رتبه F تعلق می‌گرفت.

بلیپ گفت: «بعد این همه بدبیاری، امیدوار بودم یکم شانس بهمون رو بیاره.»

نیت جواب داد: «کاریش نمی‌شه کرد. خیلی‌ها به دلایل مشخصی حاضر نیستن ارتش یا جاهای دیگه رو ترک کنن. تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که ازشون استقبال کنیم.»

تنها چیز جالب سه پسر، داستان عجیب رسیدنشان به اینجا بود. آن‌ها به سختی توانسته بودند از حمله به پایگاه مدرسه فرار کنند و با ارتش همراه شوند.

متأسفانه، سفینه‌ای که آن‌ها سوارش بودند، توسط یک خانواده دیگر متوقف شد و به دست جناح دیگری افتادند. اما خیلی زود، آن جناح هم مورد حمله یک خانواده دیگر قرار گرفت و آن‌ها را در یک ایستگاه زمینی، بی‌پول و بدون پشتیبانی رها کرد.

تا اینکه یکی از سربازان‌شان پیشنهاد داد، هزینه سفرشان به سمت پناهگاه کِروها را بپردازد، تا آن‌ها بتوانند به سرپناهی برسند. بعد از شنیدن این داستان، بلیپ چهره‌ نگرانی به خود گرفت.

بلیپ گفت: «انگار این پسرا نفرین شدن. هر جا که رفتن، اونجا نابود شده.» اما وقتی به آن‌ها نگاه می‌کرد، کاملاً معصوم به نظر می‌رسیدند. آن‌ها بچه‌هایی بودند بدون خانواده و بدون جایی برای رفتن، و فقط در آرزوی جایی برای ماندن بودند.

بلیپ لبخندی شجاعانه روی صورتش انداخت و ورود آن‌ها به کِروها را خوش‌آمد گفت.

بلیپ گفت: «خوش اومدین. می‌تونم اطراف رو بهتون نشون بدم؟»

معرفی پناهگاه به سرعت انجام شد و تمام توضیحات لازم به آن‌ها داده شد. در نهایت، آن‌ها را در اتاق ماموریت تنها گذاشتند تا با بقیه اعضا آشنا شوند. پسرهای تازه‌وارد باید حداقل یک بار در هفته در یک ماموریت شرکت می‌کردند و برای این کار به یک تیم نیاز داشتند.

جو اتاق اصلاً خوب نبود. همه هنوز از اتفاقات اخیر و مرگ دو عضو آخر شوکه بودند.

یکی از پسرها به نام تینک، با بی‌توجهی کامل که شاید تنها استعدادش بود، در آن جو سنگین، دنبال معاشرت و دوست پیدا کردن بود. آن پسر پرحرف سر یکی از میزها نشست، جایی که گروهی در حال نوشیدن و فراموش کردن غم‌هایشان بودند.

دو پسر دیگر تصمیم گرفتند جلو نیایند. کاملاً مشخص بود که اگر اوضاع به خشونت کشیده شود، آن‌ها تینک را وسط معرکه رها می‌کنند.

تینک با لبخند گفت: «سلام، ما تازه اومدیم اینجا.»

مرد پاسخ داد: «بچه، امروز رو بی‌خیال شو. این انرژی مثبتت رو ببر یه جای دیگه مصرف کن.»

تینک پرسید: «مگه چی شده؟»

هنوز حتی ظهر هم نشده بود، اما آن مردها از صبح چندین لیوان نوشیدنی خورده بودند و شاید همین دلیل رک بودن بیش از اندازه آن‌ها بود. اصرار تینک سر درد و دلشان را باز کرد و با حرارت از اتفاقات اخیر و مرگ دوستانشان برای او گفتند.

یکی از پسرهایی که پشت سرشان ایستاده بود گفت: «هی، شبیه اونی که می‌دونی نیست؟»

دیگری پاسخ داد: «آره، خیلی شبیه‌شه نه؟»

مردی که در حال تعریف ماجرا بود، از تعجب ابروهایش را با...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی