سیستم خوناشامی من
قسمت: 584
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۸۴ تجهیزات رده امپراتور
با نگاهی به نقاب، کوئین متوجه شد که طراحی آن تقریباً مشابه نقابیست که لوگان برایش ساخته بود. تنها تفاوت آشکار میان آنها، در رنگبندی معکوسشان بود؛ نقابِ الکس عمدتاً قرمز بود، با رگههای ظریفی از سیاه؛ در حالی که نقاب لوگان بیشتر سیاه بود و تنها جزئیاتی از قرمز در آن به چشم میخورد.
کوئین نقاب را برداشت تا آن را با دقت بیشتری ارزیابی کند. نقاب سرخ رنگ با دندانهای بزرگ و خمیدهاش، شباهت زیادی به نقابهای اونی ژاپنی داشت. تمام این شباهتها کوئین را به فکر فرو برد.
-نه، همه اینا نمیتونه تصادفی باشه، میتونه؟
الکس گفت: «قیافش رو، داری به این فکر میکنی که چطوری فهمیدم، نه؟ اینکه شیطان شبِ پایگاه دوم تو بودی!»
حدس کوئین درست بود؛ الکس کاملاً عمدی نقاب را اینگونه طراحی کرده بود، نقاب بهوضوح با الهام از شیطان شب پایگاه ساخته شده بود.
الکس ادامه داد: «از همون اولین دیدارمون، سعی کردم سر از گذشتت دربیارم و یکم اطلاعات جمع کنم. فهمیدم همونی هستی که بهش میگن بچه نفرین شده و داری از اسم و اعتبارت برای محافظت از من استفاده میکنی. اون روز که دوک داشت قدرت نمایی میکرد، چشمم تمام مدت به تو بود. دیدم چطور یه لحظه غیب شدی و بعد دوباره برگشتی. این کار فقط از تو برمیاومد.»
الکس ادامه داد: «البته نمیتونم قسم بخورم که صد درصد همینطوره، ولی حتی اگه اشتباهم کرده باشم، نقاب باحالیه، نه؟»
کوئین فقط سکوت کرد؛ او نمیدانست بهتر است حقیقت را بگوید یا اینکه بگذارد الکس هر طور که میخواهد برداشت کند.
الکس گفت: «اشکالی نداره، لازم نیست چیزی بگی. فکر کن با تو نیستم؛ از الان به بعد من بلند بلند فکرام رو برای شیطان شب میگم. تو میتونی انتخاب کنی که گوش بدی یا نه، میل خودته.»
سپس ادامه داد: «میخوام ازش تشکر کنم. شاید شیطان شب ندونه که چقدر جو مدرسه رو عوض کرد، ولی من یکی از اونایی بودم که زندگیم به خاطرش عوض شد. نه قدرتی داشتم که بتونم جنگجوی خوبی باشم، نه کسی به هنر آهنگریم ارزش میداد. بین زمین و هوا مونده بودم و هیچ جایگاهی نداشتم. فقط کتکخور آدمای دوک بودم، نامردا حتی ازم اعتبار میدزدیدن.»
الکس افزود: «زیر اونهمه فشار و بدبختی نمیتونستم راحت مواد اولیه تهیه کنم، همین کارای آهنگریم هم دیگه خوب پیش نمیرفت. کاملاً نامرئی شده بودم و مهارت و پتانسیلم رو کسی نمیدید. من همین یه کارو بلدم، همهچیزم همینه. ولی شیطان شب قیامت به پا کرد؛ همهچی بعد اون شب توی اون مدرسه جهنمی روالش عوض شد. شاید فقط برای ارضای خودخواهی خودش خواست قدرت نمایی کنه و دوک رو بشونه سر جاش. حتی اگه اینطور هم بوده باشه، واقعاً برام اهمیتی نداره. فقط دلم میخواد بدونه که چه کار ارزشمندی کرده، خیلیها بهخاطر اون مسیر زندگیشون عوض شد و یکیشون الان توی همین غرفه هست و زندگی خیلی بهتری داره.»
صحبتهای الکس کوئین را به شدت تحت تاثیر قرار داد. او نمیتوانست احساس غروری که از این حرفها به سراغش آمده بود را نادیده بگیرد. الکس درست میگفت؛ آنچه کوئین را در آن شب به مقابله با دوک کشاند، انتقامی شخصی بود. اما در طول این مسیر، طرز فکر کوئین به تدریج تغییر کرد و او را به فردی تبدیل ساخت که اکنون میل به مقابله با بیعدالتیهای این دنیا را دارد و میخواهد در تغییر آن سهمی داشته باشد.
او بارها به این فکر افتاده بود ...
کتابهای تصادفی

