سیستم خوناشامی من
قسمت: 589
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۵۸۹: خانوادهای ناشناس
ظهر معمولیای در سیاره جوکینلی بود، هیچ چیز غیرعادیای وجود نداشت. گروهی که آنجا مستقر بودند، کارهای روزمره خود را انجام میدادند، جایی که مردم میآمدند و میرفتند و مأموریتها را انجام میدادند. سپس پاداشها را به گروه تحویل میدادند.
در داخل پایگاه اصلی آنها، در اتاق تلپورت، آنها امروز انتظار هیچ بازدید کنندهای را نداشتند. به دلیل تنش بالایی که وجود داشت، اگر کسی میخواست از تلپورت برای سفر به سیاره دیگری استفاده کند، ابتدا باید کسی اطلاع میداد. حتی اگر تحت فرمان همان خانواده بودند.
این همچنین به گریلش کمک میکرد تا تعداد و مکان افراد را پیگیری کند. به همین دلیل وقتی یک شکاف پورتال به طور ناگهانی در داخل اتاق پورتال آنها باز شد، همه نگهبانانی که آن روز آنجا بودند، در حالت آماده باش بالا قرار گرفتند. چند ثانیه بعد از باز شدن پورتال، آنها دیدند که مردی به بیرون پرتاب شد و روی زمین فرود آمد.
چهار مرد بلافاصله به دور او جمع شدند، در حالی که شش نفر دیگر در کنار تلپورت منتظر ماندند تا در صورت ورود دیگران نیز آماده باشند.
«مرد زخمی به نظر میرسه.» یکی از آنها گفت: «همه جاش سوختگی داره.»
چند ناله از مرد شنیده شد، اما چیز دیگری گفته نشد و وقتی او بالاخره بیهوش شد، سه نفر دیگر بلافاصله بعد از او از تلپورت عبور کردند. کوئین، با دیدن نگهبانان، بلافاصله دستانش را بالا برد. او نمیخواست اکنون وارد مبارزه شود و با استفاده از مهارت بازرسی خود، میتوانست ببیند که آنها بخشی از خانواده گریلشاند و از خانواده سانشیلد نیستند، که این یک تسکین بود.
«به نظر میرسه که اینجا حداقل مورد حمله قرار نگرفته.» کوئین فکر کرد.
آن ها فعلاً در امان بودند. گروه برای بازجویی برده شد و سپس به آنها گفته شد که در پایگاه بمانند در حالی که بررسی میشوند. در این بین، اونها سعی میکردند تأیید کنند که آیا آنچه گفتهاند درست است یا نه. آنها درباره آنچه که اتفاق افتاده بود دروغ نگفتند، دلیلی برای این کار نداشتند و مطمئن بودند که این موضوع توجه هر کسی که مسئول است را جلب خواهد کرد.
چند لحظه تنشآور بود اما در مقایسه با آنچه که همه آنها پشت سر گذاشته بودند، چیزی نبود. با این حال، رفتار آنها به محض اینکه دنیس به هوش آمد، تغییر کرد. دنیس به نظر میرسید سیارهای که در آن بودند را میشناخت و گروهی به نام آندرداگز که در آن حضور داشتند هم آشنا بود.
همه اینا به خاطر پیرمردی بود که قبل از پیوستن به ایگلز، عضو این گروه شده بود. آنها رابطه نزدیکی باهم داشتند.
بعد از شنیدن آنچه دنیس گفته بود و تأیید اینکه آنها واقعاً دیگر نمیتوانند با سیستمهای گروه خود تماس بگیرند یا ارتباط برقرار کنند، او مجبور شد باور کند که آنچه میگفتند درست است. تنها کاری که اکنون باید انجام میدادند این بود که منتظر تأیید از خانواده گریلش باشند.
مردی که مسئول آندرداگز بود به نام کورگ، رهبر و مردی دلسوز بود. او گفت که آنها میتوانند تا هر زمانی که بخواهند در این پناهگاه بمانند یا از تلپورتها برای بازگشت به کروز استفاده کنند. داستان آنها دلخراش بود و او میتوانست بگوید که آنها چیزهای زیادی را پشت سر گذاشتهاند.
در تمام این مدت، قبل از ترک پایگاه، دنیس یک درخواست کرده بود.
«کورگ، اگه میتونی ی...
کتابهای تصادفی


