فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 594

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 594: دلیل حمله.

سم وحشت‌ کرده بود و نمی‌دانست بعد از دیدن این‌همه خون‌ریزی از کوئین چه کار کند. نگران بود که به‌خاطر بدن منحصربه‌فرد کوئین اتفاق عجیبی بیفتد. حتی ممکن بود بمیرد. سم می‌دانست که خون‌آشام‌ها به خون وابسته‌اند. اما با وجود این‌که خودش در آن لحظه انسان بود، نمی‌توانست جلوی نیت و بلیپ به‌سادگی از خون خودش به کوئین بدهد.

«بدو دیگه، کجاست؟ کجا رفته؟»

همان لحظه، یادش افتاد که فکس در حال حاضر در اسکله منتظرش بود. قرار بود آن‌ها امروز به سفینه بزرگ بروند.

سم با عجله فکس را پیدا کرد و همه‌چیز را برایش توضیح داد. فکس بلافاصله به‌سمت اتاق کوئین دوید و اولین کسی بود که همراه سم به آنجا رسید. سم بهانه‌ای آورد و نیت را از اتاق بیرون کرد. حال که اتاق خالی شده بود، فکس شیشه خون خودش را درآورد و شروع به ریختن آن در دهان کوئین کرد.

کوئین کمی جان گرفت و زخم‌های بازوهایش کم‌کم شروع به بهبود کردند.

«چه بلایی سرت اومده، کوئین؟» فکس درحالی که به زخم‌ها خیره شده بود فکر کرد. او تاکنون چیزی شبیه به این ندیده بود.

کوئین گفت: «مرسی.» و دوباره انرژی‌اش را به‌دست آورد.

فکس گفت: «خب، با این‌همه خونی که از دست دادی، جای شکرش باقیه که تبدیل به یه خون‌خوار دیوونه نشدی. اگه این اتفاق می‌افتد، هیچ‌کدومون نمی‌تونست جلوتو بگیره.»

فکس نمی‌دانست چقدر از حرف‌هایش درست بود. کویین فقط پنج واحد از HP با تبدیل شدن به آن موجود وحشی فاصله داشت. سلاح روحی‌اش نه‌تنها تمام خون خودش، بلکه دوصد میلی‌لیتر خون اضطراری‌اش را هم مصرف کرده بود. این اتفاق به او یادآوری کرد که باید با احتیاط بیشتری از سلاح روحی‌اش استفاده کند. هنوز چیزهای زیادی وجود داشت که باید یاد می‌گرفت تا بتواند در میدان نبرد به‌درستی از آن استفاده کند.

در نهایت، همه‌چیز به خیر گذشت و بلیپ مطلع شد که دیگر نیازی به دکتر نیست. اما هرکس مشغول وظایف خودش بود، از جمله فکس و سم که مجبور بودند سریع بازگردند. با این‌حال آن‌ها نمی‌توانستند کویین را با کسی که از راز خبر نداشت برای مراقبت تنها بگذارند.

آن‌ها گزینه‌های محدودی داشتند و در نهایت لیندا را برای این کار انتخاب کردند.

لیندا به کوئین که در خواب عمیقی فرو رفته بود نگاه کرد و با نارضایتی فکر کرد: «بچه احمق، داری زیادی تلاش می‌کنی و می‌خوای همه‌چیزو سریع به‌دست بیاری.»

با این حال، او می‌دانست که این ویژگی بدی نیست.

«یه روز، یه دختر رو واقعاً خوشحال می‌کنی.»

در همین حین، روی زمین، وضعیت جنگ داخلی کمی آرام شده بود. نزدیک به چهار یا پنج ماه از آغاز این جنگ گذشته بود. آن‌هایی که می‌خواستند به پناهگاه‌های دیگر که زیر نظر خانواده‌های مختلف بود بپیوندند، پیوسته بودند.

اما ترودریم و ارتش همچنان در زمین مستقر بودند. این دو قدرت بزرگ تنها گروه‌هایی بودند که هنوز در این سیاره باقی مانده بودند. سه خانواده دیگر مناطق مخصوص به خود را در منظومه جانوران تصرف کرده و در آنجا پایگاه‌هایی برپا کرده بودند.

این پایگاه‌ها به آن‌ها اجازه می‌داد به‌راحتی به سیاره‌های جانوران سفر کرده و منابع جمع‌آوری کنند، و با این کار، تجهیزات قدرتمندتری به‌دست بیاورند. هرچند آن‌ها هنوز قلمروهایی در زمین داشتند، اما داشتن یک سیاره کامل تحت کنترل خودشان برا...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی