سیستم خوناشامی من
قسمت: 596
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۹۶: یک دیدار غیرمنتظره
دو پیکر بیجان بر زمین آرام گرفته بودند. لوگان هر آن انتظار داشت برخيزند، اما همچنان بیحرکت بودند. ذهنش خالی شده بود. گویی چرخدندههای فکرش ناگهان قفل کرده بودند و توانایی اندیشیدن را از او ربوده بودند. نگاهش خیره به اجساد ثابت ماند.
چشمهایش تار شد و احساس خفگی به سراغش آمد. حتی از میان اشکها مطمئن نبود که آن دو، والدینش باشند.
بدنش ناخودآگاه به سویشان کشیده شد و سپس شکی باقی نماند. آن دو چهره، مادر و پدرش بودند. به زمین افتاد. نفس نمیکشیدند و از بوی تند ملایمی، مشخص بود که مدتی از مرگشان گذشته بود.
اما در همان لحظه متوجه شد که نمیتواند مدت زیادی گذشته باشد. اجسادشان هنوز برای چنین وضعیتی خیلی سالم بودند. جای سوختگی کوچکی شبیه سوراخ سیگار روی قلبشان بود. با توجه به سلاحهایی که لوگان ساخته و برنامهریزی کرده بود، به نظر میرسید عامل مرگ، لیزر کریستالی بوده است.
زمزمه کرد: «چرا باید شما رو بکشن؟»
در همان زمان که میخواست اجساد مادر و پدرش را بررسی کند تا شاید چیزی پیدا کند، پیامی برایش ارسال شد. پیامی از عنکبوت تحت کنترلش. هنگام ورود به اتاق و مواجهه با اجساد، با وجود ذهن آشفته، عنکبوتها را رها کرده بود تا وجود هرگونه تهدید احتمالی را شناسایی کند. این کار به عادتش تبدیل شده بود.
تنها با دیدن بدنهایشان بود که ذهنش فلج شد. یکی از عنکبوتهای کوچک، دید کاملی از لوگان داشت و اطلاعات مستقیمی درباره ربات معلق در هوا برای او فرستاد.
نگاهی به یکی از ترمینالهای فلزی اتاق انداخت و ربات را مشاهده کرد. نور آبی آن به رنگ قرمز تغییر یافته بود. نور قرمز آن نشان از فعال شدن پروتکل نرمافزاری خاصی داشت. هشداری درباره هک شدن سیستم.
خانواده گرین به خوبی آگاه بودند که سیستمهایشان غیرقابل نفوذ نیست. امکان وجود فردی با تواناییهای مشابه یا حتی تهدید بالقوهای از سوی ترودریم همیشه وجود داشت. همچنین، خیانت یکی از اعضای خانواده و تاسیس یک شرکت رقیب نیز بعید نبود. هرچند، این احتمال کم بود.
به دلایلی، خانواده گرین تنها یک فرزند داشتند و در صورت ازدواج دخترشان با خانوادهای دیگر، حفظ نام خانوادگی گرین شرطی الزامی بود.
لوگان تمامی وقایع را مشاهده میکرد. ربات درحالیکه به این سو و آن سو میچرخید، نور قرمز آن شدت میگرفت.
لوگان حدس زد: «باید برای شلیک به مامان و بابام، مقدار زیادی از انرژی هسته هیولا رو مصرف کرده باشه.»
قطعا همین بود و مدتی طول میکشید تا دوباره بتواند شلیک کند.
لوگان صبورانه منتظر ماند و زمانی که نور قرمز به اندازه کافی قوی شد، ذرات شروع به شکلگیری کردند. درست در لحظه مناسب، لوگان به کناری پرید و پرتو به سمت مادرش ادا...
کتابهای تصادفی


