سیستم خوناشامی من
قسمت: 597
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۵۹۷: پروژه برتر
لوگان نه تنها از نظر جسمی، بلکه از نظر عاطفی نیز چالشهای فراوانی را پشت سر گذاشته بود. پیش از تمرکز بر توسعهی توپ رباتیک، استراحت کرده و خوابیده بود، اما ذهنش هنوز آرام نشده بود. افکار متعددی در سرش میچرخید که تمرکز را برایش دشوار کرده بود.
علت سرکش شدن ربات چه بود؟ چه کسی این کار را انجام داده بود؟ چه کسی پدر و مادرش را کشته بود؟ و درنهایت، مدام به خاطرات خوبش با آنها فکر میکرد.
لوگان ایدهای در مورد ربات داشت. کوئین، وقتی دستگاه تلهپورتر را در اتاقش دیده بود، گفته بود این دستگاه طبق گزارش سیستم توسط ریچارد انو ساخته شده است. لوگان امیدوار بود بتواند کوئین را متقاعد کند تا ربات را بررسی کند؛ شاید اینگونه مشخص شود که آیا کسی آن را دستکاری کرده یا نه.
احتمالش کم بود، اما اخرین چیزی بود که برایش باقی مانده بود.
حالا، پس از تمام اتفاقاتی که افتاده بود، یکی از سهبزرگ در پشت در عمارت ایستاده بود. حتی برای کسی مانند لوگان، اتفاق بزرگی بود. او میدانست که خانوادهاش گهگاه با آنها تعامل داشتند، اما هرگز این روابط شامل او نمیشد.چراکه او هنوز در دوران کودکی به سر میبرد.
اما این بار فقط یک عضو عادی نبود؛ رهبر سهبزرگ شخصاً به عمارتش آمده بود. و لوگان هیچ سرنخی نداشت که چرا.
«یعنی کار اونا بوده؟» لوگان در ابتدا چنین تصوری داشت، اما با اندکی تأمل، این امر بعید به نظر میرسید. افراد کمی در دنیا بودند که توان انجام چنین کاری را داشتند.اگرچه گریینها در این زمینه قادر به انجام اقداماتی بودند. با این حال، این به معنای عدم ارتباط آنها نبود.
لوگان دستش را روی پیشانیاش گذاشت؛ سردردش شدت گرفته بود. میدانست که اگر در این افکار غرق شود، خود را در دنیایی از اتهامات و مظنونسازی گرفتار میکرد.
لوگان با لحنی رسمی و محترمانه گفت: «سلام، ارباب گریین هستم.» صدایش از خارج عمارت شنیده میشد.
مونا با خود فکرکرد: «ارباب گریین؟» این اولین باری بود که نام ارباب گرین را میشنید. که نشان میداد او پسر خانواده گریین است.
مونا، طبق معمول، لباس مشکیاش را پوشیده بود، که قسمت بالاتنهاش را بیش از حد نمایان میکرد. کلاه نوکتیزی که همواره بر سر داشت، ظاهری شبیه به جادوگر به او میبخشید. پشت سر او دو مرد و دو زن ایستاده بودند، اما لوگان، در تصویر دوربین هیچ جانوری را تشخیص نداد.
او به مهارتهایشان واقف بود و میدانست بدون جانوران، آنها در وضعیت نامساعدی قرار دارند.
حتی اگر لباسهای مونا کمی بیش از حد بدننما بود، با این حال، گروه آنها از بهترین و پیشرفتهترین تجهیزات جنگی استفاده میکردند.
مونا پرسید:«ارباب جوان، پدر و مادرت خونه نیستن؟ قرار بود امروز با هم جلسه داشته باشیم...
کتابهای تصادفی

