فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 621

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
 
فصل ۶۲۱: عشق خانوادگی 
 
 
 
طولی نکشید که وردن تصمیم گرفت معبد را ترک کند و به سمت هدف اصلی خود یعنی قلعه برگردد. تلفات عاطفی که روی سیل به­جا می­ماند بیش از حد بود. اگر او تنها بود، شاید وردن سعی می­کرد وارد معبد شود تا به اطراف نگاه کند. 
اما با توجه به هوشیاری بیش از حدِ معمولِ سیل، امکان­پذیر نبود. اگر سیل شکایت می‌کرد، راتن هم شکایت می‌کرد، که در پایان فقط منجر به سردرد شدیدی می‌شد. 
بالاخره به قلعه یا حداقل پای قلعه رسیده بود. چون وقتی او به بالا نگاه کرد، یک پلکان طولانی بسیار عریض وجود داشت که تمام راه به سمت یک سکو منتهی می­شد، و در نهایت باید از درها وارد شد. 
وردن درحالی­که با اکراه شروع به قدم زدن به سمت پله­ها کرد، گفت: «همیشه حالم از این پله­ها به­هم می­خورد.» 

خیلی راحت­تر از آخرین چیزی بود که او به یاد می­آورد. به نظر می­رسید که در سال گذشته بدن او به طور قابل توجهی در ارتش قوی­تر شده بود. 
قبلاً فکر می­کرد اتفاق زیادی نیفتاده، اما او واقعاً خیلی بیشتر از آنچه انتظارش را داشت در مدرسه پشت­سر گذاشته بود. وردن در واقع قبلاً بدنی داشت که بر نیازهای فیزیکی طبیعی انسان برتری داشت. نه به اندازه یک خون­آشام، اما حداقل فراتر از انسان عادی. 
دلایل خاصی برای آن وجود داشت، به همین دلیل بود که او هرگز فکر نمی­کرد بدنش بیش از آنچه بود بهبود یابد، دست­کم نه بدون کمک بلیدها. 
به جز اینکه قبلاً بارها و بارها بدنش را در چنین شرایطی قرار داده بود، این واقعیت وجود داشت که قرص‌های خونی لوگان، به او داده شده بودند که با هربار مصرف قدرتش را افزیش می­دادند. 
حتی الان، تا این لحظه، قرص­ها هنوز اثر داشتند، که یعنی اثرشان دائمی بود. بالاخره بعد از یک پیاده­روی طولانی می­توانست بالای سکویی که روی آن قرار می­گیرد را ببیند و آخرین قدم را برداشت و تغییر شدید باد را احساس کرد. 
«گندش بزنن!» وردن فریاد زد و هر دو دستش را بالا برد تا سرش را بپوشاند. 
در آن لحظه لگدی به ساعدش کوبیده شد و کم­کم تعادلش را از دست داد. اگر او می­افتاد، سقوط قطعاً اتفاق افتضاحی بود، اما او بیشتر نگران درد بالا رفتن دوباره از همه آن پله­ها بود. 
با این­حال، بدنش دراز کرد، پاها را کنار زد و صحیح و سالم روی سکوی بزرگ روی زمین غلتید. 
 صدای یک زن گفت: «اوه، قبلنا هم هی میفتادی.» 
از روی زمین به بالا نگاه کرد، توانست یک دختر با موی بلند بلوند را ببیند. 
وردن پرسید: «ویکی، مجبوریم این کار رو انجام بدیم؟» 
او فرار کرد و پایش را به عقب کشید و لگدی را به سمت شکمش آماده کرد. 
از روی غریزه می­خواست پاهایش را بلند کند و مانند یک توپ بدنش را گلوله کند اما...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی