سیستم خوناشامی من
قسمت: 622
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۲۲: هنوز زنده است
قلعه وسیع بود و در داخل آن همیشه پنجاه خدمتکار بودند تا هر خواستهای را برآورده کنند. همه کسانی که در جزیره زندگی میکردند میدانستند چگونه از همان مهارت وردن استفاده کنند، اما نام خانوادگی بلید را نداشتند. با اینحال، استثنائاتی در قبال این قانون وجود دارد.
فقط آنهایی که خانواده در نظر گرفته میشدند اجازه داشتند سر میز ناهارخوری غذا بخورند و همچنین میتوانستند تا زمانی که اجازه پدربزرگ بلید را داشتند، جزیره را ترک کنند.
طبقه بالای قلعه شامل تمام اتاقها بود. دارای اتاقخواب و همچنین اتاق غذاخوری و اتاق تخت بود.
وردن درحالیکه به سمت پایین راهرو میرفت، همهچیز را تماشا میکرد. زیورآلات به نمایش گذاشته شده، سرهای جانورانی که بر دیوارها نصب شده بودند، و نقاشیهای پیچیدهای از مردم گذشته، افرادی که او نمیدانست چه کسانی هستند.
سرانجام او به اتاق خود رسیده بود. همهچیز دست نخورده باقیمانده بود، اما توسط خدمتکاران تمیز نگهداشته میشد. هیچچیز خاص و منحصر بهفردی مانند سایر اتاقهای قلعه نداشت و به سادگی تزئین شده بود.
بوردن کوچولو که از جعبهابزار به بیرون نگاه میکرد سعی میکرد هوای تازهاش را بگیرد و بالاخره توانست اتاقی را ببیند که برادر بزرگش در آن زندگی میکرد. بوردن گفت: «یه جورایی سادست، نه داداش؟»
وردن او را از جعبهابزار بیرون آورد، او معتقد بود که اتاقش مکانی امن برای او است. امنتر از اینکه روی بدنش باشد.
«چرا اینجا نمیمونی، بوردن؟ من هنوز در مورد تو به اونها نگفتم و فقط باید منتظر زمان مناسب باشم.» وردن توضیح داد. «اگر حوصلت سررفت، میتونی از اون پنجره بالا بری و از دیوار قلعه بیای پایین. مشکلی نیست اگه بخوای اینور اونور کنجکاو باشی ولی حواست باشه گیر نیفتی. فکر میکنی از پسش برمیای؟»
بوردن با لبخند گفت: «البته.»
وردن نمیدانست چه زمانی بحث بوردن را پیش بکشد، یا اینکه آیا واقعاً ایده خوبی بود یا نه، اما نمیتوانست او را برای همیشه پنهان کند. بهترین کار این بود که اول با هر غافلگیری که خانواده برای او داشتند کنار بیاید، قبل از اینکه او شروع به بیان سورپرایزهای خود برای آنها کند.
در حالحاضر بوردن خوشحال فقط در حال استراحت در اتاق بود. با سرعت، توانایی و اندازه کوچک او، تشخیص او برای کسی سخت است. به خصوص در فضای بازی مانند جنگل.
دو چیز قابل توجه در اتاق وجود داشت، یکی قفسه کتاب بود. وقتی وردن به آن نزدیک شد، یکی از کتابها را بیرون آورد. حاشیه به شدت ساییده شده بود و صفحات کمی به هم ریخته بودند. در جلوی کتاب "شش مهارت آب" خوانده میشد.
او آن را به عقب گذاشت و انگشتش را پایین همه آنها کشید. هر کدام کتاب یک نوع مهارت متفاوت بودند. همگی بهشدت فرسوده شده بود.
«چند بار اینا رو بارها و بارها خوندم؟»
او خود را پشت میزش درحالیکه درس میخواند تصور کرد؛ که از اتاقش به آسمان آبی بیرون نگاه میکرد.
«خودت رو لوس نکن دیگه.» راتن گفت: «تو ما رو داشتی، مگه نه؟»
هر روزی را که پشت میز میگذراند به یاد میآورد...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب سیستم خوناشامی من را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی

