فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 624

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
 
فصل 624: شروع همه‌­چیز 
 
 
 
پس از اینکه پدربزرگش تأیید کرد که او قرار است به معبد برگردد، بدن وُردن در حالتی از شوک قرار گرفت. به آرامی به اتاقش برگشت و بر روی تختش دراز کشید. بوردِن هیچ کجای اتاق دیده نمی‌شد و پنجره کمی باز بود، که یعنی باید برای جستجو بیرون رفته باشد. 
اما وُردن به­قدری شوکه شده بود که حتی این موضوع را هم نمی‌فهمید و فقط به سقف اتاقش خیره ‌شده بود. تصاویر و خاطراتی که به نظر می‌رسید از ذهنش پاک شده باشند، شروع به جرقه زدن در ذهنش کردند و خودش تنها کسی نبود که این خاطرات را تجربه می‌کرد. 
هر زمان که تصویری در ذهنش جرقه می‌زد، سرش درد می‌گرفت و هر سه نفر، چیزهای مشابهی را می‌دیدند، اما در عین‌حال نه مثل یکدیگر... 
 
وُردن روی دستانش خون می‌دید و دردی که آن زمان داشت را به یاد می‌آورد. راتن نیز مثل وُردن و سیل، روی زانوهایش افتاده بود و ‌گریه می‌کرد. 
سرانجام، درد و صدای زنگی که در سرش بود متوقف شد و او به خواب رفت. این تنها راهی بود که می‌توانست همه‌ی چیزهایی که قرار بود برایش اتفاق بیفتند و سراغش بیایند را فراموش کند. 
 
چند اتاق آن طرف‌تر، ویکی در سکوت روی طاقچه پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد، درحالی‌که برادرش پای در حال کتاب خواندن بود، کتابی که در مورد مبارزات نزدیک و رو در رو. 
ویکی گفت: «می‌دونی، تو این کتاب رو بیش‌تر از صد بار خوندی، ولی امروز باز هم تو صورتت مشت خورد.» درحالی‌که همچنان به بیرون نگاه می‌کرد. 
پای توجهی به نظر او نکرد و کتاب را بست. 
پای پرسید: «به چی فکر می‌کنی، واقعاً اینقدر ناراحتی که نتونستی با سانشیلدها مبارزه کنی؟» 
«نه، این چیزی نیست که تو ذهنمه... در واقع دارم به سیل فکر می‌کنم.» ویکی گفت: «فکر می‌کنی حالت چطوری می‌شد اگه قرار بود برگردی اونجا؟» 
«ما بیش‌تر از بیست سال پیش اونجا بودیم، ویکی. هرچی هست مال گذشتست و نمی‌تونیم هیچ کاری راجع‌به اون بکنیم. با این‌حال ما هر دومون اینجاییم، درسته؟ و این چیزیه که ما رو به کسی که امروز هستیم تبدیل کرده.» 
«تا حالا به این فکر کردی که...؟» 
«به چی فکر کردم؟» پای جلوی او را از گفتن کلمات آخر گرفت و به او نگاهی انداخت، انگار که بگوید بیشتر از این نگو. چون می‌دانست ویکی چه چیزی می‌خواهد بگوید. 
 
روز فرارسید و بوردِن حدوداً در اواسط نیمه‌شب به اتاق برگشته بود. هر دو در یک تخت خوابیده بودند و وُردن زمانی متوجه این موضوع شد که، تقریباً بر روی او غلتیده و با یک جیغ کوچک از خواب پریده بود. 
 
هنگامی که خدمتکاری برای تحویل صبحانه به اتاقشان آمد، بوردِن به سرعت زیر ملحفه‌ها پنهان شد. و با رفتن خدمتکار، هر دو شروع به خوردن کردند. 
وُردن پرسید: «دیروز چی‌کار کردی؟» 
بوردِن گفت: «فقط اطراف ر...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی