فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 625

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
 
فصل 625: 
 
سیل همچنان در گوشه کلاس گریه می‌کرد و بیشتر دانش‌آموزان تصمیم گرفتند او را نادیده بگیرند و خود را برای کلاسی که قرار بود داشته باشند آماده کنند و کارهایی که روز قبل انجام داده بودند را مرور کنند. 
تنها کسی که به او نزدیک شد وردن بود. با این­حال، او فهمیده بود که چرا دیگران از تلاش برای کمک به او دست کشیده‌اند، چون این به یک اتفاق روزانه تبدیل شده بود. به­طور ساده، سیل یک بچه گریه‌ای بود که کوچکترین چیزها را در ذهنش بزرگ می‌کرد. 
کنار او نشست و پشتش را به دیوار تکیه داد و کار او را تقلید کرد. وردن سعی می‌کرد او را آرام کند. «بگو ببینم، چرا راتن گفت بوی بد میدی؟» 
راتن قبلاً در صندلیش نشسته بود که خیلی دور از پشت کلاس نبود، وردن می‌توانست او را ببیند که از پشت­سر به آنها نگاه می‌کند. 
سیل درحالی­که از گریه نفس‌های عمیق می‌کشید پاسخ داد: «دیروز، وقتی نتایج اومد. اون به سمت من برگشت و گفت بوی بدی میدی. واسه همین امروز، وقتی بیدار شدم، خیلی بیشتر از همیشه دوش گرفتم. به همه­جام صابون زدم. بعد اون دوباره امروز صبح من رو بوگندو صدا کرد.» 
راتن فریاد زد: «فقط داشتم بهت سلام می‌کردم! من برای همه اسم دارم. صورت مربعی، دینگ آ لینگ، دو رو، چشم موشی، شکم بادکنکی و بغل دستیت؛ ضعیف.» 
«ضعیف؟» وردن خندید، نمی‌دانست که این حقیقت دارد، چون هرگز نشنیده بود که راتن او را اینطور صدا کند، حداقل نه در صورتش، یا اگر او فقط از چیزی که گفته بود پشیمان شده بود و امیدوار بود سیل خوشحال شود. 
سیل گفت «واقعاً، این طبیعیه!» و اشک‌هایش را پاک کرد. «پس باید تو رو چی صدا کنم؟» 
راتن ایستاده، پایش را روی صندلیش گذاشت و زانویش را بالا برد و سپس به خودش اشاره کرد. 
«شماره یک، چون من تو این کلاس بهترینم.» 
یکی از همکلاسی‌هایش گفت: «تو شماره دو نیستی؟» 
«این همون دلیلی نیست که اولش اون رو بوگندو صدا کردی.» 
«ها! و تو امتحانات کتبی، اون آخرین نفره.» بچه‌های دیگر نظر دادند. 
صورت راتن قرمز روشن شده بود و بلافاصله به صندلیش برگشت و نشست. سرش را پایین نگه­داشت و یک قطره آب از صورتش روی میز افتاد. 
«داری گریه می‌کنی؟» یکی از همکلاسی‌هایش که کنار او نشسته بود گفت: «چطور کسی با این سر بزرگ می‌تونه اینقدر نرم باشه، فکر می‌کنم تو بچه گریه‌ای واقعی هستی.» 
«خفه شو!» راتن گفت و به سمت همکلاسیش برگشت. او پشت­سرش را گرفت و با یک ضربه محکم به میز کوبید. سرش دوباره بالا آمد و بینی خونینش خون را به همه­جا پاشید. 
بلافاصله وردن و سیل از گوشه کلاس بلند شدند و دست‌های راتن را گرفتند تا نتواند کار بیشتری انجام دهد. 
«می‌کشمش، می‌کشمش. مشکلش چیه، چرا نمی‌تونه به کار خودش برسه و دهنش رو ببنده...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی