فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 627

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
فصل627:
 
صدای گریه ادامه داشت و در داخل کلاس، وردن از خاطراتی که برای مدتی داشت بیرون آمد. بچه‌ای که در گوشه گریه می‌کرد واقعاً او را به یاد سیل در آن زمان انداخت، اما این بار به نظر می‌رسید که هیچ‌کس به او نزدیک نمی‌شود.
معلم واقعی هنوز نرسیده بود، اما چون یک بزرگسال در اتاق بود، بقیه آنها صبورانه روی صندلی‌هایشان نشسته بودند و منتظر بودند.
او شروع به راه رفتن به سمت گوشه کلاس کرد تا ببیند بچه چطور است.
یک دانش‌آموز گفت: «نگرانش نباش آقا، اون همیشه گریه می‌کنه.» 
دانش‌آموز دیگری گفت: «آره، اگه بخوای می‌تونی درس رو شروع کنی و اون در نهایت به صندلیش میره، این کاریه که معلمان دیگه معمولاً انجام میدن.» 
اما با نادیده گرفتن همه آنها، وردن به سمت بچه رفت و خم شد.
وردن گفت: «هی، چرا به من نمی‌گی چی شده؟ من اینجا هستم که گوش بدم.» 
«برو!» بچه گریه کرد و مشت خود را پرتاب کرد و آن را درست به صورت و کنار بینی او زد. چیزی از بینی‌اش چکید و وقتی آن را پاک کرد، خون را دید.
«اون تازه، معلم جدید را زد؟!»
«چه اتفاقی می‌افته، اون قراره کتک بخوره؟»
دانش‌آموزان شروع به زمزمه کردند.
در همین لحظه، در باز شد و یکی از معلمان مرد وارد اتاق شد. او مرد بزرگی بود با زخمی که روی صورتش بود به نام بونگ. دانش‌آموزان از بونگ وحشت داشتند و معمولاً با یک نگاه می‌توانست بچه‌ها را ساکت کند.
وارد اتاق شد و می‌توانست زمزمه­هایی که از دانش‌آموزان می‌آمد را بشنود.
وقتی بونگ به گوشه اتاق نگاه کرد، می‌توانست وردن را ببیند که با بینی خونی ایستاده است.
«اوه، نه، نه!» بونگ با وحشت گفت: «ارباب جوان، من عمیقاً متأسفم برای اتفاقی که افتاده، چرا نمی‌رید اون رو درمان کنید. اینجا چه اتفاقی افتاده؟»
معلم ترسناک و تهاجمی‌شان وقتی این مرد را مجروح دید، ناگهان ترسیده به نظر می‌رسید. آنها هرگز او را اینطور ندیده بودند و تعجب کردند که چه خبر است.
بچه‌ها گفتند: «ارباب! فکر می‌کنی این یعنی چی؟» 
او فریاد زد: «شما بچه‌ها! وردن از قلعه است!» 
بونگ فریاد زد: «کی اون رو زد، من اون رو وارونه آویزان می‌کنم و پشتش را خام می‌کنم!» 
همه دانش‌آموزان به دانش‌آموزی که در گوشه گریه می‌کرد نگاه کردند.
«اشکالی نداره.» وردن به بونگ گفت و دوباره سمت بچه خم شد.
«تو عصبانی هستی، درسته؟ ناراحتی؟ اگه بخوای، من می‌تونم تمام روز کیسه بوکس تو باشم. من می‌تونم درد رو...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی