فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 632

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
فصل ۶۳۲ اولین مواجهه با تاریکی
وردن از زخم مانند خنجر در پشتش رنج می‌برد، اما درد چندانی احساس نمی‌کرد. نمی‌دانست این به دلیل آدرنالین، ترس، یا عامل دیگری است. با این حال، قلبش از درد می‌تپید. درد کشته شدن به دست کسی که همیشه به او اهمیت می‌داد.
«چرا این کارو کردی سیل؟ حتی اگه به موفقیت نقشه‌مون شک داشتی، حداقل می‌تونستیم امتحانش کنیم. باورم نمیشه واقعاً رفتن به قلعه و تبدیل شدن به یکی از اون‌ها برای تو انقدر مهم بوده باشه. تو هیچ‌وقت همچین چیزیو نگفته بودی، یعنی همیشه این خواسته‌ات بود؟»
درد اندکی که کمر وردن را آزار می‌داد، به تدریج ناپدید شد و دنیا در دید او تاریک شد. در خواب، پلک‌های بسته‌اش جهان را در تاریکی فرو می‌برد، اما مرگ، فراتر از این تاریکی، مکانی عمیق و ناشناخته بود.
لحظه‌ای بعد، تاریکی مطلق جایگزین نور شد. این تغییر ناگهانی، وردن را شوکه کرد. آرام دستش را بالا برد و به وضوح آن را در مقابل خود دید.
«وایسا، من زنده‌ام!» به سرعت روی پاهایش ایستاد. هیچ زخمی روی بدنش نبود. با حیرت شروع به لمس بدنش کرد تا مطمئن شود که واقعاً وجود دارد. آن تماس برایش واقعی بود، اما در عین حال، حسی عجیب و ناشناخته به همراه داشت.
با تلاش برای درک مکان خود، به اطراف نگاه کرد، اما جز تاریکی چیزی وجود نداشت. در واقع، تنها دلیل اینکه می توانست ببیند، درخشش ضعیف بدنش بود.
وردن گفت: «اینجا بهشته؟ یعنی من قراره تبدیل به یه فرشته بشم؟ من چقد احمقم. مورچه‌های بیچاره، باید اون روز یه خانواده مورچه رو کشته باشم. البته، من میرم جهنم.»
وردن با سردرگمی و تلاش برای فهمیدن آنچه رخ داده بود، تلاش کرد مهارت باد ذخیره شده‌اش را فرا بخواند، اما موفق نشد. در عوض، در این فرآیند، احساس ارتباط با چیز دیگری را تجربه کرد. با لمس آن، وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، فضای جدیدی پیش رویش بود که با فضای قبلی متفاوت بود.
در مقابل او، دنیای بیرون بود. او می توانست جزیره را ببیند و جسد مرده خود را روی زمین مشاهده کند.
راتن فریاد می‌زد: «چرا وردنو کشتی؟» او می توانست از طریق صفحه نمایشی، ببیند و بشنود.
سیل گفت: «نگران نباش، دوباره باهم خواهیم بود.»
به دلایلی، او قادر بود همه چیز را از دیدگاه سیل ببیند. انگار که آگاهی‌اش به جسم او منتقل شده بود.
وردن ناگهان به یاد آورد: «صبر کن، فکر کنم یه همچین مهارتی وجود داشت، نه؟ این توانایی به فرد اجازه میده تا آگاهی‌اش رو از یه بدن به بدن دیگه منتقل کنه، ولی با کشتن...» لحظه‌ای مکث کرد.
وردن در این لحظه به درکی کلی از وقایع رسید، اما دلیل آن برایش مبهم مانده بود. آیا سیل در جریان آن حادثه با یکی از زنجیرشده‌ها برخورد کرده بود و این توانایی از او نشأت می‌گرفت؟ مهارتی که در مبارزه ارزش چندانی نداشت، پس شاید به همین خاطر نادیده گرفته شده بود.
خانواده بلید به جمع‌آوری مهارت‌ها مثل کلکسیون علاقه داشتند و بسیاری از این توانایی‌های نادر را که شاید هیچ‌وقت از آن‌ها استفاده نمی‌کردند، در اختیار داشتند.
با تلاش برای درک مکان خود، به اطراف نگاه کرد، اما جز تاریکی چیزی وجود نداشت. در واقع، تنها دلیل اینکه می توانست ببیند، درخشش ضعیف بدنش بود.
«اینجا بهشته؟ یعنی من تبدیل به یه ف...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی